معنی کفح
5 بازدید
[ کَ ] (ع مص) بوسه زدن ناگاه یا عام است. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). ناگاه بوسیدن. (از ذیل اقرب الموارد). بوسه دادن. (تاج المصادر بیهقی). || برهنه کردن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). پوشش از کسی بازکردن. (از اقرب الموارد). || بچوب دستی زدن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || کشیدن لگام را و بر روی ستور زدن. (منتهی الارب) (آنندراج). کشیدن لگام ستور را و در دهن آن زدن تا بایستد. (از ناظم الاطباء). کشیدن لگام ستور را تا بایستد. (از اقرب الموارد). کفح لجام الدابة. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || رویاروی شمشیر زدن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب) (آنندراج). || رویاروی کردن. (منتهی الارب) (آنندراج). روباروی شدن. (از ناظم الاطباء). روبرو شدن باکسی و پیش او آمدن چنانکه دست به دست رسد. (از اقرب الموارد).[ کَ فَ ] (ع مص) شرمنده گشتن و بددل گردیدن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «کفح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فح» برای سرودن شعر