معنی کشک

معنی کشک

6 بازدید
[ کَ ] (اِ) دوغ خشک کرده باشد که به ترکی قروت خوانند. (از برهان). دوغ خشک کرده پس از آنکه روغن آن گرفته باشند و آن را بیشتر به شکل گلوله به اندازهٔ گردوئی و بزرگتر و در کرمان چون قلمی کنند. اَقِط. پینو. بینو. (یادداشت مؤلف): زن آقا دهد بمهمان دوغ چه کند نیستش جز این در مشک کهنه مشکش مباد هیچ تهی یارب از دوغ تازه یعنی کشک. خاوری کاشانی (از انجمن آرا). کدک و کشک نهاده ست و تغار لور و دوغ قدحی کرده پر از کنگر و کنب خوشخوار. بسحاق اطعمه. - کشک بادنجان؛ کشکه بادنجان. کشک و بادنجان. طعامی که از بادنجان سرخ کرده در روغن کنند و دوغ کشک بر آن ریزند. (یادداشت مؤلف). رجوع به ترکیب کشکه بادنجان شود. - کشک چغندر؛ چغندر پخته یا لبو را قطعه قطعه کنند و در آب کشک داخل نمایند طعامی سازند و قبل از غذا یا بعد از غذا خورند چون آب دوغ و ماست لبو و ماست چغندر. (یادداشت مؤلف). - کشک سیاه؛ قره قوروت. قوروت سیاه. ترف. (یادداشت مؤلف). - امثال: آخوند نباتی یعنی کشک. (یادداشت مؤلف). این حرفها همه کشک است ؛ این سخنها همه واهی و بیخود است. چه کشکی چه پشمی ؛ جمله ای است که انکار را گویند. سگی که برای خودش پشم نمی کند برای دیگران کشک نخواهد کرد؛ نظیر آنکه بخود نمی رسد به دیگران چه رسد. گفت کشک چه پشم چه ؛ انکار تمام کرد. رجوع به کلمهٔ قوروت شود. || جو یا گندم مقشر کوفته و غالباً بوقت استعمال مضاف الیه آن می آید چون کشک جو یا کشک گندم. صُلت. نیم کو. پله کو. (یادداشت مؤلف). مدقوق الحنطة و الشعیر. (بحر الجواهر). کشک که بطور مطلق استعمال شود مقصود آرد جو است : یکی پاره پاره بگسترد مشک نهاده به غربال بر نان کشک.فردوسی. یکی بود دستار در زیر مشک به بازار شد گوشت آورد و کشک.فردوسی. همه پوستین بود پوشیدنش ز کشک و ز ارزن بدی خوردنش.فردوسی. پر شود معده ترا چون نبود میده زکشک خوش کند مغز ترا گر نبود مشک سداب. ناصرخسرو. علی را چشم درد کرد گفت از این مخور و از این خور یعنی چکندر بکشک جو پخته. (کیمیای سعادت). بگیرند بنفشهٔ خشک و تخم خطمی و کشک جو و سبوس گندم از هریکی یک مشت. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و آشامیدنیها از عدس و نشاسته و کشک جو و از گاورس بسازند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). بگیرند کرنج پارسی سه درم کشک جو هشت درم. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). بگیرند عناب بیست عدد و سپستان پنجاه عدد کشک جو یک مشت تخم خشخاش سپید هفت درمسنگ. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). سر بره و دست و پای او پاک کنند و بکوبند و یک مشت کشک گندم و ده درمسنگ شبت. پس حسوئی باید ساخت از کرنج شسته و کشک جو و کشک گندم. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی) بگیرند انجیر پنج عدد... کشک جونیم کوفته یک کف. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی) و طعام اسفاناج و ماش مقشر و کدو و کشک جو فرمایند به روغن بادام. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). شعر من هست چو انجیر همه نغز و لطیف و آن تو کشک غلیظ است و به از کشک انجیر. سوزنی. آب کشک جو سرد و تر است. (ریاض الادویه). حقنه ای که سحج را نفع دهد کشک جو تفت داده و برنج شسته و ... (ریاض الادویه). سکنجبین قندی و اسفناج با آب نان کلاغ یا آب کشک جو حل کرده نیم گرم بیاشامند. (ریاض الادویه). تخم نان کلاغ و کشک جو از هر یک سه مثقال. (ریاض الادویه). پوست خشخاش و نیلوفر دریانی و بابونه از هر یک مشتی کشک جو دو مشت. (ریاض الادویه). در حقنه ای که سحج را نفع دهد می نویسند کشک جو تف داده (یعنی تفت داده) و برنج شسته از هریک نیم مشت. (نقل از کتب طبی بخط مؤلف). || آرد آمیخته با آب. آرد آبه. (یادداشت مؤلف). || یک قسم نانخورشی است که از ماست پزند. (برهان). || یک نوع طعامی است که از آرد گندم و آرد جو و شیر گوسفند درست می کنند و یک قسم از آن را گوشت و گندم نیز داخل سازند و مانند هریسه می خورند. (از برهان): اگر آماس بدین تدبیرها فرو نایستد بگیرند عدس مقشر، گل سرخ، بیخ سوس، انار پوست کشک همه را بپزند و بپالایند و بدان مضمضه کنند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). نخود و برنج و گندم کشک کرده و کشک جو از هریک ده مثقال. (ریاض الادویه).
[ کَ ] (ع اِ) آب جو. || آب جو یا آب جو با سرکه یا با شیر جوش داده. (منتهی الارب).
[ کُ ] (اِ) مخفف کوشک و به معنی آن. (از برهان) (از ناظم الاطباء).
[ کَ شَ ] (اِ) پرنده ای سیاه که عکه گویند و به عربی عقعق نامند. (از ناظم الاطباء). زاغی. (یادداشت مؤلف). کشکرک : هرگز نبود شکر به شوری چو نمک نه گاه شکر باشد چون باز کشک. محمود (از فرهنگ اسدی). || خط خواه بر دیوار کشند یا بر روی کاغذ. (از ناظم الاطباء) (از برهان). کشه. رجوع به کشه شود. - کشکهای پرتو؛ اشعهٔ آفتاب. (از ناظم الاطباء).
[ کُ ] (اِخ) دهی است از دهستان شرفخانه بخش شبستر شهرستان تبریز واقع در دوازده هزارگزی باختر شبستر و یک هزارگزی شوسهٔ صوفیان به سلماس با ۲۵۴۱ تن سکنه آب از چشمه و راه شوسه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).

کلمات هم‌قافیه با «کشک»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شک» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید