معنی کشور

معنی کشور

6 بازدید
[ کِ شْ وَ ] (اِ) ترجمهٔ اقلیم است که یک حصه از هفت حصهٔ ربع مسکون باشدچنانکه گویند کشور اول و کشور دوم یعنی اقلیم اول و اقلیم دوم و هر کشوری به کوکبی تعلق دارد: کشور اول که اقلیم اول باشد به زحل و آن هندوستان است. دوم به مشتری و آن چین و ختاست. سوم به مریخ و آن ترکستان باشد. چهارم به آفتاب و آن عراق و خراسان است. پنجم به زهره و آن ماوراءالنهر است. ششم به عطارد که روم باشد. هفتم به قمر که آن اقصای بلاد شمال است. (برهان). کشخر. اقلیم. (ناظم الاطباء): در کشور توران و به غزنین و عراقین چون خواستی آوازهٔ فتح و ظفر خویش. معزی. - شش کشور؛ شش اقلیم از هفت اقلیم ربع مسکون : تاکشوری در آب و در آتش نهفت خاک شش کشور از وفات تو بر ما گریسته. خاقانی. - کشور پنجم؛ ماوراءالنهر: ملک الملک کشور پنجم قامع اوج اختر پنجم.خاقانی. نظام کشور پنجم اجل رضی الدین رضای ثانی ابونصر بوتراب رکاب.خاقانی. ای مرزبان کشور پنجم که درگهت هفتم سپهر ما نه که هشتم جنان ماست. خاقانی. تاجدار کشور پنجم که هست کیقباد خاندان مملکت.خاقانی. - کشور چارم؛ عراق و خراسان : ای خواجهٔ زمین و درت هفتم آسمان در سایهٔ تو کشور چارم نکوتر است. خاقانی. - کشور هفتم؛ اقلیم هفتم که کشور هندوستان است : اوج کیوان هفتم آسمان کرد تا به هفتم کشور زمین هنوز از او مسعود شوند. (راحة الصدور). - هفت کشور؛ هفت اقلیم. هفت حصهٔ ربع مسکون : هم از هفت کشور بر او بر نشان ز دهقان و از رزم گردنکشان.فردوسی. جلالش برنگیرد هفت کشور سپاهش بر نتابد هفت گردون.عنصری. گرفت از ماه فروردین جهان فر چو فردوسی برین شد هفت کشور.عنصری. ز بانگ بوق و هول کوس هزمان درافتد زلزله در هفت کشور.عنصری. خرد را اتفاق آن است با توفیق یزدانی که فرمان می دهند او را برآن هر هفت کشورها. منوچهری. بنا چون بی خداوندی نباشد نباشد بی خدائی هفت کشور.ناصرخسرو. مرا داد دهقانی این جزیره برحمت خداوند هرهفت کشور.ناصرخسرو. گویند هر دو هردو جهانند از این قبل در هفت کشورند و نه در هفت کشورند. ناصرخسرو. صیت تو هفتاد کشور زان سوی عالم گرفت تو بدان منگر که عالم هفت کشور یا شش است. انوری (از آنندراج). خاتونی از عرب همه شاهان غلام او سمعاً و طاعه سجده کنان هفت کشورش. خاقانی. شاه تاج یک دو کشور راست لیک از لفظ من تاجدار هفت کشور شد به تاجی کز ثناست. خاقانی. مرز عراق ملک تو، نی غلطم عراق چه کز شجره به هفت جد وارث هفت کشوری. خاقانی. شش جهت یأجوج بگرفت ای سکندر التفات هفت کشور دیو بستد ای سلیمان الامان. خاقانی. شه هفت کشور برسم کیان یکی هفت چشمه کمر برمیان.نظامی. در آن انجمنگاه انجم شکوه که جمع آمد از هفت کشور گروه.نظامی. سکندر شه هفت کشور نماند.نظامی. هفت کشور نمی کنند امروز بی مقالات سعدی انجمنی. سعدی (بدایع، کلیات چ مصفا ص ۶۱۳). شیراز و آب رکنی و آن باد خوش نسیم عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است. حافظ. || یک ناحیت از زمین با حکومت معین. یک بخش از زمین با حکومتی خاص. مملکت. پادشاهی. در اصطلاح امروز ناحیتی تابع حکومت و نظامی خاص و حدودی معین و پایتخت مشخص و شهرها و قصبات و روابط سیاسی با ممالک دیگر. مملکت : ز هر کشوری موبدی سالخورد بیاورد و این نامه را گرد کرد.فردوسی. دو شاه و دو کشور رسیده بهم همی رفت هرگونه از بیش و کم.فردوسی. برفتند کاریگران سه هزار ز هر کشوری هر که بُد نامدار.فردوسی. بخون روی کشور بشستم زکین همه شهر نفرین بُد و آفرین.فردوسی. به کشت ار برد رنج کشور زیان چنان کن که ناید به کشور زیان.اسدی. گفت سالار قوی باید به پروان اندرون زانکه در کشور بود لشکر تن و سالار سر. میزبانی بخاری. کشوری را دو پادشه فره است در یکی تن یکی دل از دو به است. سنائی (حدیقة الحقیقه ص ۵۰۸). عالم نو بنا کند رأی تو از مهندسی کشور نو رقم زند فرتو از موقری.خاقانی. بستان دولت کشورش در دست صلت گسترش شمشیر صولت پرورش ابری که بستان پرورد. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۴۶۸). مرغ کابی خورد به کشور شاه کند از بهر شکر سربالا.خاقانی. ای مرزبان کشور بهرامیان بحسبت بی آستان تو دل بر کشوری ندارم.خاقانی. گفتم که یک دو عید بپایم بخدمتت چون پخته تر شوم بشوم باز کشورش. خاقانی. موبدی از کشور هندوستان رهگذری کرد سوی بوستان.نظامی. فراخی در آن مرز و کشور مخواه که دلتنگ بینی رعیت زشاه.سعدی. کشور آباد نگردد به دوشاه بشکند از دو سپهبد دو سپاه از دو بانو چو شود آشفته خانه امید مدارش رفته.جامی. || موطن. مولد. وطن. (یادداشت مؤلف). زیستن جای : به درگاه چون گشت لشکر فزون فرستاد بر هر سویی رهنمون که تا هرکسی را که دارد پسر نماند که بالا کند بی هنر سواری بیاموزد و رسم جنگ به گرز و کمان و به تیر خدنگ چو کودک ز کوشش بنیرو شدی بهر جستنی در بی آهو شدی ز کشور به دربار شاه آمدی بدان نامور بارگاه آمدی.فردوسی. صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست بیار نفحه ای از گیسوی معنبر دوست.حافظ. || مردم کشور. اهالی مملکت : وزان روی راه بیابان گرفت همه کشورش مانده اندر شگفت.فردوسی. || مردمان غیر لشکری. مقابل لشکر: چنین گفت خسرو که بسیار گوی نژند اختری بایدم سرخ موی ببردند از اینگونه مردی برش بخندید از او کشور و لشکرش.فردوسی.
[ کِ شْ وَ ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای بخش پاپی شهرستان خرم آباد است. این دهستان در جنوب باختری بخش واقع است و محدود است از شمال به دهستان بریائی، از جنوب به تنگ، و از خاور به رودخانهٔ سزار، و از باختر به گردنه توژیان. آب و هوای آن کوهستانی و آب آن از رودخانهٔ طاف و چشمه سارهای مختلف دیگر است. مرتفع ترین قلل جبال در این دهستان کوه کلاء و کوه طاف و کوه هشتاد پهلو و کوه للری است. این دهستان از ۲۹ آبادی تشکیل شده و جمعیت آن در حدود ۱۲۰۰ نفر و قراء مهم آن عبارتند از تازان، پیوست و مینو و بابادیندار و ساکنان از طایفهٔ پاپی فولادونداند که عده ای از آنها به ییلاق می روند. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ کِ شْ وَ ] (اِخ) دهی است به یمن. (منتهی الارب). از قراء صنعاء یمن است. (معجم البلدان).

کلمات هم‌قافیه با «کشور»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ور» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید