معنی کشنده

معنی کشنده

15 بازدید
[ کُ شَ دَ / دِ ] (نف) دژخیم. میرغضب. (یادداشت مؤلف): برآشفت از آن پس به دژخیم گفت که این هر دو را خاک باید نهفت کشنده ببرد آن دو تن را دوان پس پردهٔ شاه نوشیروان.فردوسی. || قتال. مهلک. ممیت. مقابل محیی. مقابل زندگی بخش. متلف. (یادداشت مؤلف): اندر وی [ طبرقه ] کژدم است کشنده. (حدود العالم). اندر نصیبین کژدم است کشنده. (حدود العالم). به یک دست شکر پاشنده و به دیگر دست زهر کشنده. (تاریخ بیهقی). تفاوت است بسی در سخن کز او بمثل یکی مبارک نوش و یکی کشنده سم است. ناصرخسرو. نشاید [ بزرقطونا MMM اسفرزه ] را که کوفته استعمال کنند که کشنده بود. (اختیارات بدیعی). اول علاج ما به نگاهی کشنده کن آنگاه غیر را هدف نوشخنده کن. صائب (از آنندراج). طبیعت را غم رنجش کشنده ست دماغ صلح بی پروا بلند است. زلالی (از آنندراج). || قاتل. (یادداشت مؤلف). آنکه می کشد. آنکه کشتن از او سر میزند: اگر ویژه ابری بود درّبار کشندهٔ پدر چون بود دوستدار.فردوسی. کشندهٔ پدر هر زمان پیش من همی بگذرد او بود خویش من.فردوسی. بلکه بخرند کشته را ز کشنده گه بدرشتی و گه بخواهش و خنده. منوچهری. بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ که چنان کشنده ای را نکند کس انتقامی. حافظ. || میرانندهٔ آتش. میرانندهٔ چراغ. مطفئ. مطفئة. (یادداشت مؤلف).
[ کَ / کِ شَ دَ / دِ ] (نف) جار. حمال. حمل کننده. باربرنده. منتقل کننده چیزی را از جایی به جایی : کشنده درفش فریدون بجنگ کشنده سرافراز جنگی پلنگ.فردوسی. بفرمود تا بار آن اشتران به پشت اندر آرند پیش سران کسی برگرفت از کشنده شمار بیک روز مزدور بد ده هزار.فردوسی. || سرکش. که عنان از دست سوار بکشد: مرا در زیر ران اندر کمیتی کشنده نی و سرکش نی و توسن.منوچهری. || دستگیرنده. برکشنده : تو پیروز کردی مر آن بنده را کشنده تویی مرد افکنده را.فردوسی. || جالب. جاذب. جذاب. جلب کننده. (یادداشت مؤلف). || همراه برنده : ببردند شیران جنگی کشان کشنده شد از بیم چون بیهشان.فردوسی. || مکنده. آنچه با مکیدن مایعی را از جایی خارج کنند. (یادداشت مؤلف): این سخن شیر است در پستان جان بی کشنده خوش نمی گردد روان.مولوی. || کلتبان. قلطبان. قرطبان. قواد. جاکش. (دهار).

کلمات هم‌قافیه با «کشنده»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ده» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید