معنی کشمش
6 بازدید
[ کِ مِ ] (اِ) انگور خشک کرده. سکج. مویز. میویز. مامیچ. میمیز. قِسمِش. (یادداشت مؤلف). هو زبیب صغیر لانوی له . (ابن بیطار). اسم فارسی زبیب بی دانه است و مویز نیز گویند و بهترین او سبز مالیده است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). نوعی از مویز بی دانه. (ناظم الاطباء): چندین خروار مغز بادام و ترانگبین و کشمش همه بر اشتران بار کرده. (اسکندرنامه نسخهٔ سعید نفیسی). بیشترین انگور آنجا [ نیریز ] کشمش باشد. (از فارسنامهٔ ابن بلخی). نخود و کشمش و پسته خرک و میوهٔ تر قصب انجیر و دگر سرمش اسفید بیار. بسحاق اطعمه. - کشمش پلو؛ پلو که دانه های کشمش بیدانه در آن میریزند به هنگام دم کردن برنج و گاه خرما نیز در آن کنند. - کشمش سبز؛ انگور که در سایه خشک شود کشمش سبز بود. - کشمش کولی؛ زبیب الجبل. مویزک. دانج ابروج. مویزج عسلی. حب الرأس. (یادداشت مؤلف). رجوع به کشمش کاولیان شود. || در عربی قسمی انگور خرد بی دانه. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «کشمش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مش» برای سرودن شعر