معنی کشتی گرفتن
6 بازدید
[ کُ گِ رِ تَ ] (مص مرکب) بهم آویختن و پیکار کردن تا یکی دیگر را بر زمین زند. زورآزمایی کردن. مرد و مرد کردن. (از یادداشت مؤلف). مراوغة. (تاج المصادر بیهقی). تصارع. مصارعة. محادله. اعتفاس. تعافس. (منتهی الارب). بند گرفتن. کستی گرفتن. بهم پیچیدن. مصارعت : ز کشتی گرفتن سخن بود دوش نگیرم فریب تو زین در مکوش.فردوسی. به کشتی گرفتن نهادند سر گرفتند هر دو دوال کمر.فردوسی. چه با آتش گرفتن بند و کشتی چه با شمشیر او کردن جدالا.عنصری. بدان روزگار جوانی... ریاضتها کردی چون کشتی گرفتن. (تاریخ بیهقی). همت او برکشتی گرفتن و مشت زدن... (المضاف الی بدایع الازمان ص ۲۹). یکی در صنعت کشتی گرفتن سرآمده بود و سیصدو شصت بند فاخر بدانستی. (گلستان سعدی). ندارد صرفه ای کشتی گرفتن با زبر دستان بود در خاک دایم هر که با گردون درآویزد. صائب. قناعت پیشه را دست طمع در آستین باشد گرفتن گر همه کشتی است صاحب فن نمی گیرد. شفیع اثر (از آنندراج). || پیچیدن. با کاری مشکل در آویختن و بدان مشغول شدن تا مشکل حل شود. بکار مشکل دست یازیدن. گلاویز شدن. برآمدن. زور آزمائی کردن : محمود مردی دین دار و متقی بود و با عشق ایاز بسیار کشتی گرفتی تا از شارع شرع و منهاج حرمت قدمی عدول نکرد. (چهار مقالهٔ عروضی). سوزنی در مدح او با قافیه کشتی گرفت قافیه شد نرم گردن گرچه توسن بود و گست. سوزنی.
کلمات همقافیه با «کشتی گرفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر