معنی کشتی کردن
7 بازدید
[ کُ کَ دَ ] (مص مرکب) اصطراع. کشتی گرفتن. (یادداشت مؤلف). لباخ. تبذخ. (منتهی الارب): بکین هرزمان پیشدستی کنم به یک دست با پیل کشتی کنم.اسدی.
کلمات همقافیه با «کشتی کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر