معنی کشتمند

معنی کشتمند

6 بازدید
[ کِ مَ ] (اِ مرکب) کشت. حرث. محصول. مزروع. کشته. آنچه کاشته شده باشد. (یادداشت مؤلف). کشاورزی. زراعت : نگه کرد ناگاه بهرام گور جهان دید پر کشتمند و ستور. فردوسی (شاهنامه ج ۴ ص ۱۸۵۹). جهان دید یکسر پر از کشتمند در و دشت پر گاو و پرگوسفند.فردوسی. اگر کشتمندی شود کوفته وزان رنج کارنده آشوفته.فردوسی. و گر کشتمندی بکوبد بپای و گر پیش لشکر بجنبد ز جای.فردوسی. تو کشتمند جهانی ز داس مرگ بترس کنونکه زرد شدستی چو گندم بخسی. ناصرخسرو. دانا داند کز آب جهل نروید جز که همه دیو کشتمند و نهاله.ناصرخسرو. کشتمند تست عمر و تو به عقلت برزگر هر چه کشتی بی گمان امروز فردا بدروی. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۴۶۲). کف جواد تو چون ابر بهارست راست زو زده بر شوره زار ژاله چو بر کشتمند. سوزنی. دهقان کشتمند رضای خدای باش وندر زمین فربه دل تخم خیر کار.سوزنی. || زمین زراعی. کشت. مزرعه. کشتزار: و همهٔ زمینهای پادشاهی مساحت کردیم و بر هر جفتی زمین خراجی نهادیم از هر جفتی کشتمند یک درم و یک قفیز از آن غلهٔ زمین... (ترجمهٔ طبری بلعمی). ایشان [ بنی قینقاع ] هفتصد تن بودند از ضعیفان و پیران و کودکان و ایشان را کشتمند نبود چهارپایان بسیار بود. (ترجمهٔ طبری بلعمی). هم از چارپای و هم از کشتمند از ایشان بما بر چه مایه گزند.فردوسی. فرود آمد از اسب شاه بلند شراعی زدند از بر کشتمند.فردوسی. بریزند خونش بدان کشتمند برد گوشت آنکس که یابد گزند. فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ۵ ص ۲۱۱۸). به دخل نیک و به تربت خوش و به آب تمام به کشتمند و به باغ و به بوستان برور. فرخی. ز کشتمندان زان روستای بلخ هنوز همی کشند سر و پای کشته بر زنبر. عنصری. دو منزل زمین تا لب هیرمند بد آب خوش و بیشه و کشتمند.اسدی. به نزد سراندیب کوهی بلند پر از بیشه و مردم و کشتمند.اسدی. همی تا بر آید به هر کشتمندی همی تا بروید به هر مرغزاری.مسعودسعد. درخت بارور در کشتمندان چو بنشاندند رستند از دمندان. زراتشت بهرام. || کشاورز. دهقان. زارع : به شهری کجا برگذشتی سپاه نیازاردی کشتمندی براه.فردوسی. وگر برف و باد سپهر بلند بدان کشتمندان رساند گزند.فردوسی.

کلمات هم‌قافیه با «کشتمند»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مند» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید