معنی کشاکش کردن
5 بازدید
[ کَ / کِ کَ / کِ کَ دَ ] (مص مرکب) کشیدن. ستیزه و جدال کردن. کشیدن حریفان یکدیگر را به هر سو و دست به یقه شدن. آویزش کردن. کشمکش کردن : قاید بانگ بر او زد و دست بقراچولی کرد حاجبان و غلامان در وی آویختند و کشاکش کردند. (تاریخ بیهقی). رجوع به کشاکش شود.
کلمات همقافیه با «کشاکش کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر