معنی کسی
8 بازدید
[ کَ ] (حامص) شخصیت. فردیت. آدمیت. (ناظم الاطباء). کس بودن. شخصیتی داشتن. در شمار مردم مهم بودن : هرکه او نام کسی یافت از آن درگه یافت ای برادر کس او باش و میندیش ز کس. سنائی.[ کَ ] (ضمیر مبهم) (مرکب از کس +ی نکره). یک کس. یک شخص. شخصی. (ناظم الاطباء): هرآنکه جز تو کسی را وزیر پندارد جلال و قدر تو واجب کند بر او تعزیر. (از لباب الالباب). || هرکس. || احدی. (ناظم الاطباء). هیچکس. (فرهنگ فارسی معین). || شخص مبهم. ضمیر و فعل آن گاه مفرد آید و گاه جمع : چو بر تخت بینند ما را نشست چه گوید کسی کو بود زیردست.فردوسی. کسی کز گرانمایگان زیستند همه پیش او زار بگریستند.فردوسی. - کسی چند؛ نفری چند. (ناظم الاطباء). رجوع به کس شود.[ کُ سْ یْ ] (ع اِ) مؤخره و پایین هرچیزی. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مؤخر سرین. ج، اکساء. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). - رکب کسیه؛ رکب اکساءه، بر گردن او افتاد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب).[ کَ سا ] (ع مص) جامه پوشیدن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب).[ کُ سا ] (ع اِ) جِ کِسوَة و کُسوَة. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). رجوع به کسوة شود.
کلمات همقافیه با «کسی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سی» برای سرودن شعر