معنی کسمه
5 بازدید
[ کَ مَ ] (ترکی، اِ) موی چند باشد که زنان از سر زلف ببرند و پیچ و خم داده بر رخسار گذارند. (برهان) (ناظم الاطباء). موی زلف که بر پیشانی ریزد و آن را مقراض کنند (در تداول مردم آذربایجان): عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده. حافظ. || بعضی گویند زلف عملی است و آن را از یال اسب بکنند و بر روی خود گذارند. (برهان). زلف عملی. (ناظم الاطباء). || آن موی سیاهی است که در این زمان زنان عراقی در پیش سر بندند. (برهان) (از جهانگیری) (از ناظم الاطباء). || نان کلیچه را هم گفته اند. (برهان) (ناظم الاطباء): کسمه اش نازک چو خوی دلبر است در لطافت همچو روی دلبر است. سراج الدین راجی.
کلمات همقافیه با «کسمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر