معنی کسف
5 بازدید
[ کَ ] (ع مص) بریدن چیزی را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || پاره کردن و بریدن جامه. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || بد گردیدن حال کسی. || نگونسار کردن چشم را. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || عبوس و ترشروی شدن. (از اقرب الموارد). ترشروی شدن و دربارهٔ بخیل ترشروی گویند: اکسفا و امساکاً. (از ناظم الاطباء). ترشروی شدن، منه المثل اکسفاً و امساکاً؛ یعنی ترشروئی یا زفتی و در حق بخیل ترشروی گویند. (از منتهی الارب). || گرفته شدن آفتاب و ماه. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || گرفته گردانیدن خدای ماه و آفتاب را، لازم و متعدی هردو آید. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بهتر آن است که در ماه گرفتن خسف و در آفتاب گرفتن کسف بکار رود. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || غالب آمدن نور آفتاب بر ستاره ها و دیده نشدن آنها. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و قول جریر که گوید: «الشمس طالعة لیست بکاسفة تبکی علیک نجوم اللیل و القمرا» بنصب النجوم و القمر علی المفعولیة لکاسفة ای لیست تکسف ضوء النجوم مع طلوعها لقلة ضوئها و بکائها علیک و هذا احسن مما قیل فیه. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).[ کَ ] (ع اِمص) (در اصطلاح عروض) افکندن حرف متحرک را که آخر جزو باشد یعنی مفعولات را مفعولن کردن. (ناظم الاطباء). افکندن حرف متحرک را که آخر جزو باشد فیعود مفعولان الی مفعولن کقوله: دار لسلمی قد عفا رسمها و استعجمت عن منطق السائل. و هو من السریع عروضه و ضربه مطویان مکسوفان و کشف به معجمة تصحیف است یا لغت ردی. (از منتهی الارب).[ کِ / کِ سَ ] (ع اِ) جِ کِسفَة. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به کسفة شود.
کلمات همقافیه با «کسف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سف» برای سرودن شعر