معنی کستی
10 بازدید
[ کُ ] (اِ) به معنی کشتی باشد و آن چنان است که دو کس برهم چسبند و یکدیگر را برزمین زنند و اصل این لغت کستی است چه از کستن مشتق است که به معنی کوفتن باشد و چون در فارسی سین بی نقطه و شین نقطه دار بهم تبدیل می یابند بنابر آن کشتی خوانند. (برهان). به معنی کشتی مشهور است و اصل این لغت از کوفتن است چه دوتن بریکدیگر چسبند و هرکه قوی تر و غالب باشد دیگری را بر زمین کوبد و کوفته کند به تغییر السنه سین به شین تبدیل یافته است. (آنندراج): غم و تیمار گویی هست با جانم به کستی در ز درد و غم شوم هزمان به دین خودپرستی در. قطران (از آنندراج). پیل زوری که چون کند کستی بند او پیل را دهد سستی. مسعودسعد (از آنندراج). دستم گرفت و افکند ناگه بزیر پایم پس گفت خیز و بنما این چابکی و چستی فریاد من رس اکنون کز دستهای بسته با چون فلک حریفی باید گرفت کستی. کمال الدین اسماعیل (از آنندراج). رجوع به کستی کردن شود. || به معنی زنار هم آمده است و آن ریسمانی باشد که ترسایان و هندوان بر کمر بندند و گاهی هم برگردن افکنند. (برهان). به معنی زنار است و آن در اصل کشتی بوده برخلاف کستی. (آنندراج). کشتی. (حاشیهٔ برهان چ معین). از پهلوی کستیک مأخوذ است و کلمهٔ اخیر غالباً در گزارش پهلوی اوستا و در کتابهای پهلوی به معنی کمربند مخصوص زرتشتیان استعمال شده، از آن جمله در تفسیر بند دوازدهم فرگرد شانزدهم و بندهای یکم تا نهم فرگرد هیجدهم وندیداد و فصل بیست و چهارم بند بیست و دوم و فصل سی ام بند سی ام بندهشن. کلمهٔ مزبور از مادهٔ کست مشتق است که در پهلوی به معنی پهلو، سوی، جانب و کنار است و در پارسی نیز کشت و کست بهمین معنی آمده. در اشعار پارسی کستی هم به معنی کشتی و مصارعه و هم به معنی کمربند مخصوص زرتشیان آمده است. کستی را زرتشتیان «بند دین» نیز گویند و معرب آن کستیج و کستک و کشتیج است. این کستی از ۷۲ نخ از پشم سفید گوسفند تهیه می گردد و آن باید بدست زن موبدی بافته شود. ۷۲ نخ به شش رشته قسمت شده و هر رشته ۱۲ نخ دارد. عدد ۷۲ اشاره است به ۷۲ فصل یسنا که مهمترین قسمت اوستاست و ۱۲ اشاره است به دوازده ماه سال و ۶ اشاره است به شش گهنبار که اعیاد دینی سال باشد. کستی را باید سه بار بدور کمربندند و این نیز به عدد سه اصل مزدیسنا: منش نیک، گوش نیک و کنش نیک می باشد. هر زرتشتی پس از سن هفت سالگی موظف است که کستی را به دور کمر بندد. (مزدیسنا ص ۲۴۳، ۲۵۲). کستی هرقل به تیغ هندی بگسل بر سر قیصر صلیب ها همه بشکن. فرخی (از آنندراج). ریسمان سبحه بگسستند و کستی بافتند گوهر قندیل بشکستند و ساغر ساختند. خاقانی (از آنندراج). || ریسمان را نیز گویند که کشتی گیران خراسان بر کمر بندند و در عرف ایشان زنار خوانند و معرب آن کشتیج است و کستین هم به نظر آمده است. (برهان). ریسمانی که کشتی گیران خراسان برکمر بندند. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «کستی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تی» برای سرودن شعر