معنی کسبه
5 بازدید
[ کُ بَ / بِ ] (اِ) کسب. کنجاره را گویند و آن باقیمانده و ثفل تخمهایی باشد که روغن آن را گرفته باشند. (برهان). ثفل چیزی باشد روغن گرفته. (انجمن آرا) (از آنندراج). کنجاره. (جهانگیری) (صحاح الفرس). کنجار. (صحاح الفرس). آنچه از چیزی بر جای ماند آنگاه که روغن آن بیرون کنند چون کنجد و بادام و کرچک و امثال آن. کنجاله. کنجال. (یادداشت مؤلف). رجوع به کسب شود.[ کُ بَ ] (اِخ) نام قریه ای از نخشب است. (آنندراج) (انجمن آرا). رجوع به مادهٔ بعد شود.[ کَ بَ ] (اِخ) جایی است [ به ماوراءالنهر ] با کشت و برز بسیار. (حدود العالم). قریه ای است از قرای نسف دارای منبر و بازار و نسبت بدان کسبوی باشد. (یادداشت مؤلف) (از معجم البلدان): از فعل زشت و سیرت ناخوب همسری با دیو ابوالمظفر خرکنک کسبوی با دیو ابوالمظفر کسبه بحق و داد سیب دو نیم کرده و گوز دو پهلوی.سوزنی. رجوع به کسپه شود.[ ] (اِ) ابن عرس است. (فهرست مخزن الادویه).
کلمات همقافیه با «کسبه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «به» برای سرودن شعر