معنی کریم

معنی کریم

5 بازدید
[ کَ ] (ع ص) جوانمرد. بامروت. ج، کُرَماء، کِرام. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). جوانمرد. (برهان): هر آن کریم که فرزند او بلاده بود شگفت باشد و او از گناه ساده بود.رودکی. احمد گفت: خداوند من حلیم و کریم است و اگرنی سخن به چوب و شمشیر گفتی. (تاریخ بیهقی). از وی دریافته تر و کریمتر و حلیمتر پادشاه کسی ندیده بود. (تاریخ بیهقی). و بوالقاسم خلیک که ندیم امیر یوسف بود مردی ممتع و بکارآمده هم خدمت کسی نکرد و کریم بود. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۲۵۴). اکنون کارها یک رویه شد و پادشاهی کریم و حلیم... بر تخت نشست. (تاریخ بیهقی). وگر کریم شود آرزوت نام و لقب کریم وارت فعل کرام باید کرد. ناصرخسرو. مر مرا در میان قافله بود دوستی مخلص و عزیز و کریم.ناصرخسرو. یا دینداری بود که از عذاب بترسد یا کریمی که از عار اندیشد. (کلیله و دمنه). || درگذرنده از گناه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). بخشاینده. بخشنده. باکرم. سخی. ج، کرماء، کرام. (فرهنگ فارسی معین). بارحم. رحیم. آمرزنده. (از ناظم الاطباء). صاحب کرم. گفته اند که کریم اطلاق شود بر جواد کثیرالنفع و همچنین اطلاق شود بر نیکوترین هر شیئی کما قیل: الکریم صفة مایرضی و یحمد فی بابه. صفوج. (از اقرب الموارد). مقابل لئیم. (یادداشت مؤلف): لئیم را از دیدار کریم... ملال افزاید. (کلیله و دمنه). پادشاها تو کریمی و رحیمی و غفور دست ما گیر که درماندهٔ بی بال و پریم. خاقانی. چون کریمان کز عطای داده نسیانشان بود عفو حق را از خطای خلق نسیان دیده اند. خاقانی. پیش ما بینی کریمانی که گاه مائده ماکیان بر در کنند و گربه در زندان سرا. خاقانی. ترا از حیات کریمان چه سود که از مردن بخل ورزان بود.خاقانی. خدای تعالی فضل عظیم و صنع جسیم و لطف کریم خود را شامل حال و کافل روزگار خیرآثار او فرماید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۶). درویشی را شنیدم که در آتش فاقه می سوخت... کسی گفتش چه نشینی که فلان در این شهر طبعی کریم دارد و کرمی عمیم. (گلستان). کریمان را به دست اندر درم نیست درم داران عالم را کرم نیست.سعدی. ور کریمی دوصد گنه دارد کرمش عیبها فروپوشد.سعدی. آن کریم است کو چو ابر بهار چون بریزد بخندد آخرکار.مکتبی. - رجل کریم؛ یعنی مرد سخی بخشنده و گفته اند: کریم کسی است که سود رساند بلاعوض و کرم افادهٔ آنچه راست که سزاوار است بدون عوض پس آنکه مال بخشد بعوض جلب نفع یا خلاص از ذم کریم نیست. (از اقرب الموارد) (از تعریفات جرجانی). || نیکوکار. (مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی). بزرگوار. (مهذب الاسماء از یادداشت مؤلف). ج، کرام، کرماء. (مهذب الاسماء). بلندهمت. باجلال. مهربان خیرخواه. نیک اندیش. نیک نهاد. سلیم النفس. باملاطفت. (ناظم الاطباء): و سزد از جلالت آن جانب کریم که رسولان را آنجا دیر داشته نیاید. (تاریخ بیهقی). ابوالقاسم... و قاضی بوطاهر را... به رسولی نامزد کرده می آید تا بر آن دیار کریم... آیند. (تاریخ بیهقی). کریم دولت و دین آصف سلیمان جاه جهان لطف و سپهر کرم حبیب اللََّه. (حبیب السیر ج ۳ ص ۲). - کریم السجایا؛ نیکوخصال. نیک خصلت : کریم السجایا جمیل الشیم نبی البرایا شفیع الامم.سعدی (بوستان). - کریم الشیم؛ نیک خصال. نیک خصلت. کریم السجایا: داد ببین تا کجاست فضل ببین تا کراست کیست عظیم انفعال کیست کریم الشیم. منوچهری. - کریم الطرفین؛ کسی که اجداد و پدران مادری و پدری بزرگوار دارد. (یادداشت مؤلف) (منتهی الارب): و خواجه بونصر کهتر برادر بود، اما کریم الطرفین بود. (تاریخ بیهقی). از هر دو جانب کریم الطرفین و پیوستهٔ ملوک جهانی. (قابوسنامه). و فخر حسینیان بر حسنیان از این است که جدهٔ ایشان شهر بانویه بوده است و کریم الطرفین اند. (فارسنامه ابن البلخی ص ۴). - || نزد شعرا آن است که جزء آخر مصراع شعر را چنان آرند که جزء اول مصراع تواند شد، مثلاً در این ابیات: زهی بر دولت میمونت از این حکم جهانداری ترا زیبد که مثل خویش کم داری نه همسر با تو کس ز اقران نه همدستت درین دوران نظیر تو ندیدم در نکوکاری. (یادداشت مؤلف). - کریم العفو؛ بخشندهٔ عفو و از صفات خدای تعالی است : یا کریم العفو ستارالعیوب انتقام از ما مکش اندر ذنوب.مولوی. - کریم النفس؛ نیک نفس. که نفسی کریم دارد: ملک زوزن را خواجه ای بود کریم النفس نیک محضر. (گلستان سعدی). درویش به مقامی درآمد که صاحب آن بقعه مردی کریم النفس و نیک محضر بود. (گلستان سعدی). - کریم جبلت؛ که جبلتی کریم دارد. که طبعی و نهادی بزرگوار دارد: آنگاه دایهٔ مستقیم بنیت معتدل هیأت لطیف طبیعت کریم جبلت بیاوردند. (سندبادنامه ص ۴۳). || گرامی. (یادداشت مؤلف). رجوع به گرامی شود. || (اِخ) از اسماء حسنی ََ است. (از اقرب الموارد). از صفات خدای تعالی است. (فرهنگ فارسی معین). یکی از نامهای خدای تعالی است. (السامی فی الاسامی): فردا هم از شفاعت او کار آن سرای در حضرت کریم تعالی برآورم.خاقانی. راه نومیدی گرفتم رحمتم دل می دهد کای گنه کاران هنوز امید عفو است از کریم. سعدی. شنیدم که در روز امید و بیم بدان را به نیکان ببخشد کریم.سعدی. من بندهٔ نعمت کریمم پروردهٔ نعمت قدیمم.سعدی. هنوز ار سر صلح داری چه بیم در عذرخواهان نبندد کریم.سعدی. کریما به رزق تو پرورده ایم به انعام و لطف تو خو کرده ایم.سعدی. || از اسماء حضرت نبوی که به ذکر آن قرآن ناطق است. (از حبیب السیر چ تهران ج ۱ ص ۱۰۱): شفیع مطاع نبی کریم قسیم جسیم وسیم بسیم.سعدی. - کتاب کریم؛ یعنی زیبا در معنی و جزالت لفظ و فایده. (از اقرب الموارد). - || مجازاً بمعنی قرآن. (از یادداشت مؤلف). در جملهٔ سی و دو نام قرآن کریم است و حق تعالی فرمود: {/Bإِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ ۱-۳۵۶:۷۷/}. (نفائس الفنون). - وجه کریم؛ یعنی خوش در حسن و جمال. (از اقرب الموارد). || کثیر. (اقرب الموارد). بسیار و طیب. (منتهی الارب). - رزق کریم؛ یعنی کثیر. (از اقرب الموارد). || سهل و نرم. (منتهی الارب). آسان. (ناظم الاطباء). سهل لین. (اقرب الموارد). - احجار کریمه؛ سنگهای گرانبها. (از یادداشت مؤلف). - قول کریم؛ سخن سهل و نرم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). - نبات کریم؛ یعنی سودمند و پرنفع. (از اقرب الموارد). || (اِ) پرنده ای است و این نام وی بدان جهت است که پیوسته «یاکریم» گوید. (از اقرب الموارد). از انواع کبوتر و آن دست آموز باشد و ظاهراً تعبیر به «یاکریم» از صوت این پرنده شده است. رجوع به یاکریم شود. || در بیت ذیل معنی کلمه روشن نیست و ممکن است کلمه دگرگون شدهٔ کلمهٔ دیگری باشد: موج کریمی [ ؟ ] برآمد از لب دریا ریگ همه لاله گشت از سر تا بون.دقیقی.
[ کَ ] (اِخ) کریم خان افغان. از سران سپاه نادر بود. هنگامی که نادرشاه میرزا محمدحسین شریفی حسینی را صاحب اختیار و حاکم فارس نمود، هفت هزار تن افغان و ازبک و قزل باش از سپاهیان خود را با او روانه کرد و کریم خان سرکردهٔ افغانهای اعزامی به شیراز بود. (از تاریخ رجال ایران تألیف مهدی بامداد ج ۳ ص ۱۶۷).
[ کَ ] (اِخ) کریمخان زند پسر ایناق. از طوایف لک بود. پس از فوت پدر با برادرش صادق خان بزرگ طایفهٔ زند شد در ۱۱۶۲ هـ . ق. به سپاه ابراهیم خان، برادرزادهٔ نادرشاه پیوست، چون ابراهیم به دست شاهرخ نوهٔ نادر کشته شد کریمخان قدرتی یافت و سرانجام بر علیمرادخان بختیاری و محمدحسن خان قاجار و آزادخان افغان و فتحعلیخان افشار پیروز شد و به استثناء آزادخان دیگر رقیبان او کشته شدند. علیمرادخان پس از شکست از کریمخان زند از شیراز به کرمانشاه رفت و شاه اسماعیل سوم که قبلاً به پادشاهی نشسته بود به کریمخان پیوست (۱۱۶۵ هـ . ق.) و کار کریمخان بالا گرفت و چون خویشتن را وکیل وی کرده بود به وکیل معروف شد. علیمرادخان در کرمانشاه سپاهی فراهم آورد و به مقابلهٔ کریمخان شتافت، اما در ناحیهٔ بیل آور شکست خورد و به دست محمدخان زند کشته شد. محمدخان از بزرگان زندیه بود که از کریمخان روی گردان شده و به علیمرادخان پیوسته بود. اما پس از کشتن علیمرادخان مورد عفو کریمخان قرار گرفت. پس از این واقعه، کریمخان برای دفع محمدحسن خان به گرگان لشکر کشید، اما کاری از پیش نبرد. در این میان، شاه اسماعیل سوم به اردوی محمدحسن خان پیوست و او را نایب السلطنه کرد، بدین جهت شکست در سپاه کریمخان افتاد و به اصفهان عقب نشست. در نبرد دیگری که در سال ۱۱۷۱ هـ . ق. درگرفت، کریمخان از اصفهان به شیراز رفت و متحصن شد. اما سپاه محمدحسن خان نتوانست محاصرهٔ شیراز را ادامه دهد و ناچار به استراباد بازگشت و در جنگی به دست شیخ علیخان زند کشته شد. از رقبای دیگر کریمخان آزادخان افغان سردار سپاه نادر بود که داعیه سلطنت داشت. در ۱۱۶۷ هـ . ق. در نبردی که میان او و کریمخان در ناحیهٔ بروجرد درگرفت کریمخان شکست خورد، اما سرانجام کریمخان بر او غلبه کرد و او در ۱۱۷۵ هـ . ق. خود را تسلیم کریمخان کرد و تا آخر عمر مورد محبت خان زند بود. در سالهای ۱۱۷۴ و ۱۱۷۵ هـ . ق. کریمخان به دفع فتحعلیخان افشار آرشلو پرداخت. ابتدا در ناحیهٔ قره چمن از وی شکست خورد، اما سرانجام بر وی غلبه کرد و فتحعلیخان به ارومیّه گریخت. کریمخان ۹ ماه ارومیّه را محاصره کرد و در ۱۱۶۷ هـ . ق. فتحعلیخان تسلیم شد و مورد محبت او قرار گرفت، اما چون سوء نیت وی بر کریمخان مسلم شد امر به کشتن او داد. در ۱۱۷۷ هـ . ق. والی بغداد به تحریک مولی مطلب مشعشعی به خوزستان تاخت. کریمخان به خوزستان رفت و طایفهٔ آل کثیر و کعب را سرکوب کرد و لشکری به سرکردگی صادق خان برادر خویش به بصره فرستاد و آنجا را تصرف کرد. پس از این به تنظیم امور پرداخت و در آباد کردن شیراز کوشش بسیار نمود و سرانجام در ۱۱۹۳ هـ .ق. در شیراز درگذشت. مدت سلطنتش سی سال و هشت ماه و نه روز بود. کریمخان تنومند، قوی هیکل، نیرومند، شجاع و رئوف بود و با پیروان مذاهب مختلف به عدل رفتار می کرد. در لباس تکلف نمی کرد و گاهی لباسش مندرس می نمود. خود را به جواهر نمی آراست شبها مجلس عیش می آراست و شراب می خورد، اندک می خوابید و روزی دو بار سلام عام می داد مسکوکات وی نقشی چنین داشته است: تا زر و سیم در جهان باشد سکهٔ صاحب الزمان باشد که در بالای آن کلمهٔ یا کریم نقش کرده بودند. سجع مهر وی این بوده است: یا من هو به رجاء کریم. (از تاریخ رجال ایران بامداد ج ۳ صص ۱۶۸-۱۷۵). رجوع به همان کتاب، مجمل التواریخ گلستانه، تاریخ ایران سایکس ج ۲ صص ۳۹۹-۴۰۹، تاریخ ایران سرجان ملکم و تاریخ ایران عباس اقبال شود.
[ کَ ] (اِخ) حاج میرزا کریم امام جمعه نوهٔ حاج میرزا جواد. از مجتهدان معروف تبریز در دورهٔ قیام مشروطه خواهان است. رجوع به تاریخ مشروطیت ایران شود.
[ کَ ] (اِخ) کریم شیره ای. نائب نقاره خانه و از دلقکهای زمان ناصرالدین شاه بود و رجال از ترس زبان او مبلغی به عنوان نعل بهای خرش به وی می دادند. رجوع به تاریخ رجال ایران مهدی بامداد ج ۱ صص ۳۹۶-۳۹۷ شود.

کلمات هم‌قافیه با «کریم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید