معنی کری
6 بازدید
[ کَ رْیْ ] (ع مص) کریً. (منتهی الارب). سخت دویدن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کندن در جوی حفره ای جدید. (از اقرب الموارد). کندن جوی را و کذا کری البئر؛ ای استحدث حفرها. (منتهی الارب). || بشتافتن و دست و پای ناهموار اندختن دابّه در رفتن. کرت الدابة. (منتهی الارب). || گوی باختن و زدن بر آن تا بلند گردد. (ناظم الاطباء).[ کَ ] (حامص) علتی است معروف در گوش. (برهان). ناشنوائی و علتی که در گوش بهم رسد و شخص کر و ناشنوا گردد. (ناظم الاطباء). سنگینی گوش. صمم. (ترجمان القرآن) (منتهی الارب). طَرشة. طرش. (ناظم الاطباء). || (اِ) پردهٔ سفیدی را نیز گویند که عنکبوت بجهت تخم کردن و بچه برآوردن می سازد. (برهان) (ناظم الاطباء).[ کَ ] (اِ) در تداول مردم قزوین، زال زالک است. (یادداشت مؤلف). و به طنز گویند کری هم داخل میوه شده است.[ کَ ری ی ] (ع ص) کَرٍ. (منتهی الارب). خوابنده. چرت زننده. (از ناظم الاطباء). || دونده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ کَ ری ی ] (ع ص، اِ) خربنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مکاری و کرایه دهنده. ج، اکریاء. (ناظم الاطباء). || به کرایه گیرنده. (منتهی الارب). کرایه گیرنده. (ناظم الاطباء). || بسیار از هر چیزی. || یک نوع گیاهی و درختی که در ریگ روید. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ کَ رْ ری ] (حامص) کندی. بطوء. (یادداشت مؤلف): چیزی که تو پنداری در حضرت و در غربت کاری که تو اندیشی از کری و همواری نیکوتر از آن باشد باللََّه که تو اندیشی آسانتر از آن باشد حقا که تو پنداری. منوچهری.[ کَ ] (اِ) مقابل جفت است. واحدی از زمین از لحاظ کشت و زرع. (یادداشت مؤلف). فرد: و به نواحی قزوین به وشمار شاهی جفت پیمایند و به وشمار شاپوری کری. (یواقیت العلوم). گویند صد کری زمین سرای او بود. (تاریخ طبرستان). در مقابل سرای از آن جانب میدان چهارصد کری زمین باغی دیگر ساختند. (تاریخ طبرستان). مردی صاحب عیال یک کری زمین ملک داشت بر او تکلیف کردند، گفت: هرگز نفروشم. (تاریخ طبرستان). دیهی است مندول گویند شصت کری زمین بود برنج درفشاندندی. (تاریخ طبرستان). || واحدی در وزن : خرمنی باشد ثلث وی به صدقه داده اند و ثمن وی برای نفقه و تخم بازگرفتند و خمس باقی از بهر برزیگری بگذاشتند و سبع باقی در کندوج افکندند. بیست کری بماند اصل خرمن چند بوده است؟ (یواقیت العلوم). چرخ است و خوشه ای بزکاتش مدار چشم کآن صاع کو دهد دو کری یک قفیز نیست. خاقانی. و رجوع به گری شود.[ کُ ] (اِ) در لهجهٔ روستایی گیلان بمعنی دختر است. (یادداشت مؤلف).[ ] (اِخ) دهی است در شش فرسنگی مغرب کاکی. (فارسنامهٔ ناصری).[ کُ ] (اِ) در تداول اطفال، کرهٔ اسب و دیگر ستور بارکش. (یادداشت مؤلف).[ کُ ری ی ] (ع ص نسبی) منسوب به کره. کروی. (یادداشت مؤلف) (ناظم الاطباء): شکل کری و مستدیری یافت. (سندبادنامه ص ۱۲). - اصطرلاب کری؛ نوعی اصطرلاب که بر روی آن کرهٔ مشبکی کرده اند و آن نیم کره بمنزلهٔ عنکبوت اصطرلاب مسطح باشد. (یادداشت مؤلف).[ کِ ] (از ع، اِ) ممال کراء عربی. (فرهنگ فارسی معین). کرا. کرایه. مال الاجاره. (ناظم الاطباء): روا بود که ز بهر سخن به مصر شوی وگر همه به مثل جان و دل دهی به کری. ناصرخسرو. تا بدان مندگان (؟) رسم به کری خر بیار ای غلام خربنده.سوزنی. خانهٔ اجرت گرفتی و کری نیست ملک تو به بیعی یا شری.(مثنوی). || سود. ارزش : گو بیایند و ببینند این شریف ایام را تا کند هرگز شما را شاعری کردن کری. منوچهری. ترا که حشمت ذاتی و هرچه خواهی هست به کعبه گر کند این زادها بجمله کری. ادیب صابر. بنا کرد شهری چو شهر هری کز آنسان کند شهر کردن کری.نظامی. و رجوع به کرا در این معنی شود. الاکتراء؛ به کری فاستدن. (المصادر زوزنی).[ کُ رْ را ] (ع اِ) حمله برای نبرد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ ] (اِ) وزغه. (از فهرست مخزن الادویه). || چلپاسه. کرباسو. کرباسه. و شاید صورتی از کرباسه باشد. رجوع به کرباسو شود.[ کَ رَنْ ] (ع اِ) خواب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || آغاز خواب. (غیاث اللغات). چکرنه. (دهار). || چوبینک نر و کبک سرخ پای. (ناظم الاطباء). مرغ حباری که نر باشد. (غیاث اللغات). و گفته اند هنگام شکار چوبینک این عبارت را چون گویند: «اطرق کری ان النعام فی القری»؛ چوبینه بر زمین می چسبد و مکث می کند، آنگاه جامه ای بر روی وی اندازند و صیدش کنند و نیز این عبارت را بطور مثل برای کسی که عجب کند می گویند و نیز برای کسی گویند که در کلام خود بزبان خوش خدعه کند در صورتی که مراد و مقصودش غائله باشد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب).[ کَ را ] (ع مص) به خواب شدن یا بحالت چرت رفتن. (ناظم الاطباء). بخواب شدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). سبک خفتن. (المصادر) کَرْیْ. (منتهی الارب). || کَرْیْ. (منتهی الارب). سخت دویدن. (ناظم الاطباء). || برگشته و ناراست انداختن ماده شتر پایها را در دویدن. || باریک ساق گردیدن. (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب).[ ] (اِخ) شهرکی است [ به خراسان ] از حدود کوهستان و نشابور با کشت و برز بسیار اندر میان بیابان و از او کرباس خیزد. (حدود العالم).
کلمات همقافیه با «کری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر