معنی کرکوز
7 بازدید
[ کَ ] (اِ) کرکز. (آنندراج) (انجمن آرا) (جهانگیری). علامت راه. || دلیل و راهبر. (برهان) (ناظم الاطباء): با وی به زبان حال گفتم این قصه چنان که هست کرکوز. حکیم نزاری (از جهانگیری). رجوع به کرکز شود.[ ] (اِخ) کورکوز. گورگوز. از جانب مغول والی خراسان و مازندران بود. در زمان منکوقاآن به سبب دانستن خط اویغوری تقربی یافت و در مهمات و مصالحی که بدو مفوض می شد، کفایتی نشان داد تا به ولایت خراسان و مازندران رسید و در آخرکار مسلمان شد. وی بفرمان قرااغول نوادهٔ جغتای به قتل رسید. (از تاریخ جهانگشا چ اروپا ج ۲ صص ۲۲۵-۲۴۱). رجوع به تاریخ مغول و گورگوز شود.
کلمات همقافیه با «کرکوز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وز» برای سرودن شعر