معنی کروی
42 بازدید
[ کُ رَ وی ی ] (ع ص نسبی) منسوب به کره. گرد و مانند کره. (ناظم الاطباء). چون کره. به شکل کره. گرد. مدور. گوی گونه. (یادداشت مؤلف). کُریّ، یعنی منسوب به کرة. (از اقرب الموارد). رجوع به کره شود.[ کُ ] (اِخ) نام یکی از خویشان افراسیاب که سعی در کشتن سیاوش نمود. (فرهنگ جهانگیری) (از فهرست شاهنامهٔ ولف). گروی. گروی زره. رجوع به گروی زره شود.
کلمات همقافیه با «کروی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر