معنی کرمو
7 بازدید
[ کِ ] (ص نسبی) (از: کرم +و، پسوند اتصاف و دارندگی) کرموندی. کرم زده. دارای کرم. کرم خورده. که در آن کرم باشد. که در وی کرم افتاده بود. مُدَوَّد. (یادداشت مؤلف). || حسود. رشگن. رشگین. (یادداشت مؤلف).[ ] (اِخ) دهی است از دهستان قشلاق بزرگ بخش گرمسار شهرستان محلات. جلگه ای و معتدل است و ۴۶۶ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).[ کِ ] (اِخ) دهی است از توابع فردوس [ تون ] و غالباً آن را با ده دیگری در جنب آن بنام مُصابی «مصعبی» نام می برند. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «کرمو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مو» برای سرودن شعر