معنی کرفس
6 بازدید
[ کَ رَ ] (اِ) کلفس. کرسب. کرسف. (حاشیهٔ برهان چ معین). اجمود. (یادداشت مؤلف). رستنیی باشد که از آن ترشی سازند یعنی در میان سرکه اندازند و خورند و گویند تخم آن شهوت مردان و زنان را برانگیزاند و از این جهت است که زنانی را که بچه شیر دهند از کرفس خوردن منع کنند. (برهان) (آنندراج). رستنی مأکول از طایفهٔ چتری که از آن خورش سازند و با سرکه مانند کاهو خورند. (ناظم الاطباء). نوعی سبزی که در طعام کنند و از آن خورش خاص پزند. (یادداشت مؤلف). اقسامی دارد: قسمی جبلی صخری و فطراسالیون است و جبلی غیرصخری را که تخمش شبیه به زیره است و بیخش باریکتر از بستانی و قسم نبطی را کرفس شتوی و مشرقی و کرفس عظم نامند. ساقش مجوف و دراز و نرم و مایل به سرخی و برگش عریض و چتر او مثل سبت و تخمش قریب به شکل قرطم که تخم کافشه باشد و سیاه و مصمت و با عطریه و به فطراسالیون شبیه تر از سایر اقسام و تند و بیخش سفید بزرگ و خوش طعم و در خواص ضعیفتر از بستانی است. کرفس بری را برگ عریض می باشد و هرچه قریب به زمین است، منحنی به طرف بیرون و با اندک رطوبت چسبنده و تندی اندک و خوشبو و مایل به زردی و ساقش باصلابت و تخمش مستدیر و شبیه به تخم کلم و سیاه و تند و چتر او مانند چتر نبطی و در سنگلاخها و پشته ها می روید. (تحفه). کوهی و دشتی و بوستانی باشد و بعضی است که اندر آب و بر کنار آب روید. و تخم کرفس کوهی را که بر سنگ روید فطراسالیون گویند و نه [ تخم ] همه کرفسی که کوهی است فطراسالیون باشد، بل آنچه بر سنگ باشد فطراسالیون آن است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). گیاهی است علفی و دوساله از تیرهٔ چتریان به ارتفاع ۲۰ تا ۶۰ سانتی متر که در اکثر نقاط خصوصاً در نواحی بحرالرومی (و همچنین ایران) فراوان است. این گیاه جزء سبزیهای خوراکی است و در اغذیه مصرف می شود. ریشه اش راست و خاکستری قهوه ای و درونش سفیدرنگ است. ساقه اش مایل به رنگ سبز بی کرک است و برگها شفاف و اندکی ضخیم می باشد. گلهایش کوچک و سفید و مایل به زردند. میوه اش کوچک و قهوه ای رنگ و دارای خطوطی سفید است. ریشه و برگ و میوهٔ این گیاه در تداوی مورد استعمال دارد. برگ گیاه مذکور ضد اسکوربوت و شیرهٔ آن بعنوان مقوی و ضد تب به کار می رود. کرویز. اپیوس. کرفشا. اوداسالیون. سلری. سلدهری. اجمود. (فرهنگ فارسی معین): موبه مو و ذره ذره مکر نفس می شناسیدند چون گل از کرفس.مولوی. - بزرالکرفس؛ تخم کرفس. (آنندراج). - کرفس آبی؛ یکی از گونه های کرفس است که در کنار مردابها می روید و در تداوی بعنوان مدر و ضد اسکوربوت به کار می رود. کرفس الماء. جرجرالماء. قرةالعین. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کرفس الماء شود. - کرفس الجبل ؛ اورایاسالینوس. اورایاسالینن . (یادداشت مؤلف). رجوع به کرفس و کرفس جبلی شود. - کرفس الماء؛ کنگر آبی را گویند که به عربی قرةالعین خوانند، به ترکی بولاغ اتی و به رومی سیون نامند. (آنندراج) (انجمن آرا). قرةالعین. (فهرست مخزن الادویه). رجوع به کرفس آبی شود. - کرفس بری؛ کرفس صحرایی. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کرفس صحرایی شود. - کرفس بستانی؛ رجوع به کرفس شود. - کرفس بیابانی؛ کرفس صحرایی. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کرفس صحرایی شود. - کرفس تربی؛ گونه ای کرفس که در ریشه اش، مانند چغندر یا ترب مواد غذایی را اندوخته می کند و حجیم می شود و ریشه اش را، مانند ترب و چغندر می خورند. کرفس شلغمی. کرفس لفتی. شلغمی کرویزی. کرفس ریشه. (فرهنگ فارسی معین). - کرفس جبلی ؛ کرفس الجبل. سمرنیون . کرفس کوهی. در کوههای چهارمحال و بختیاری فراوان است و آن را چون بوی افزاری در طعامها کنند. (یادداشت مؤلف). رجوع به فطراسالیون و کرفس کوهی شود. - کرفس دشتی؛ به فارسی کبیکج است. - کرفس دیو؛ پر سیاوشان. (یادداشت مؤلف). - کرفس رومی؛ خراه است که در طبرستان جعفری نامند و برگش مانند کرفس بستانی است. (یادداشت مؤلف). جعفری. (فرهنگ فارسی معین). - کرفس ریشه؛ کرفس تربی. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کرفس تربی شود. - کرفس صحرایی؛ گونه ای کرفس خودرو که در مزارع می روید و در تداوی مصرف می شود. کرفس بری. کرفس بیابانی. سمرینون. خرس گیاه. کرفس وحشی. گونه ای از این گیاه که در کنار مردابها و رودخانه ها می روید به کرفس آبی مشهور است. (فرهنگ فارسی معین). - کرفس صخری؛ فطراسالیون است. (فهرست مخزن الادویه). رجوع به فطراسالیون شود. - کرفس فرنگی؛ نوعی کرفس که در زمان ناصرالدین شاه از اروپا به ایران وارد شد و رواج یافت. (المآثر و الآثار از فرهنگ فارسی معین). - کرفس کوهی؛ گونه ای کرفس که در دامنهٔ تپه ها و نواحی کوهستانی می روید و مانند کرفس بیابانی در تداوی بعنوان ضد اسکوربوت مصرف می شود. کرفس جبلی. کرفس الجبل. داغ کرویزی. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کرفس جبلی شود. - کرفس لفتی؛ کرفس تربی. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کرفس تربی شود. - کرفس وحشی؛ کرفس صحرایی. رجوع به کرفس صحرایی شود. || دوائی است مانند اجواین بوی آن ناخوش و تیز باشد و آن اجمود ولایتی است و از خواص آن یکی این است که کژدم گزیده اگر بخورد فی الحال بمیرد. (غیاث اللغات) (آنندراج): زهری است به قهر نفس دادن کژدم زده را کرفس دادن.نظامی. مساز عیش که نامردمی است طبع جهان مخور کرفس که پرکژدم است بوم و سرا. خاقانی. گنده دماغی بنفشه بوی نه کالوخ گنده دهانی کرفس خای نه کیکیر.سوزنی.[ کُ فُ ] (ع اِ) پنبه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). قطن. (اقرب الموارد).[ ] (اِخ) دهی است از دهستان بیات بخش نوبران شهرستان ساوه. کوهستانی و سردسیر است و ۲۴۴۵ تن سکنه دارد. ایل شاهسون بغدادی در بهار به کوههای این ده می آید. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).
کلمات همقافیه با «کرفس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فس» برای سرودن شعر