معنی کرف
7 بازدید
[ کِ ] (ع اِ) دلو از پوست واحد. (از اقرب الموارد).[ کُ ] (اِخ) دهی است از دهستان سنخواست بخش اسفراین شهرستان بجنورد. جلگه و معتدل است و ۱۱۱۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ کَ / کُ ] (اِ) سوادی باشد که زرگران به کار برند. (برهان) (آنندراج). قیر باشد و گروهی گویند سیم و مس سوخته باشد که به سواد کنند. (فرهنگ اسدی). گمان می کنم کرف همان چیزی است که فعلاً نیز در آذربایجان و اصفهان ظروف نقره را بدان به سیاهی منقش کنند. (یادداشت مؤلف): پیری مرا به زرگری افکند ای شگفت بی گاه و دود زردم و همواره سرف سرف زرگر فرونشاند کرف سیه به سیم من باز برنشاندم سیم سره به کرف .کسائی. || بمعنی قیر هم آمده است و آن صمغی باشد. (برهان) (آنندراج).[ کَ ] (ع مص) بوئیدن خر کمیز را. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). بوئیدن خر کمیز را و سر دروا کردن و لبها برگردانیدن. (از منتهی الارب) (آنندراج). بوئیدن خر کمیز ماده را و سر را بلند کردن و برگردانیدن لبها را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و کذا کرف غیره و ربما. یقال: کرفها و کل ماشممته فقد کرفته. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ کَ رَ ] (اِ) نام درخت افراست در پاره ای از نواحی شمال ایران. (از درختان جنگلی ایران ص ۸۱). در کلاردشت نام نوعی افراست. (یادداشت مؤلف). کرب. کرکو. تلین. ککم. کیکم. چیت. که پلت. (از واژه نامهٔ گیاهی ص ۲۲). و رجوع به افرا شود.[ کَ ] (اِ) اسم دیلمی شعرالغول است. (فهرست مخزن الادویه).[ کِ ] (ص) در سلطان آباد عراق بمعنی گس به کار رود. (یادداشت مؤلف).[ کَ رَ ] (اِ) در مازندران و گیلان بی تشخیص به مطلق انواع سرخس گفته می شود. (یادداشت مؤلف).[ کُ ] (اِخ) دهی است از دهستان دلارستاق در لاریجان از توابع شهرستان آمل که ۱۹۵ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ کَ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان خرم آباد شهسوار. جلگه و معتدل است و ۱۲۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
کلمات همقافیه با «کرف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رف» برای سرودن شعر