معنی کرع
6 بازدید
[ کَ رَ ] (ع اِ) آب باران ایستاده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). آب آسمان. (مهذب الاسماء). آب آسمان که به دهان بردارند. (از اقرب الموارد). || دست و پای ستور. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || باریکی پیش ساق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || ساق. (مهذب الاسماء). || (ص) مردم فرومایهٔ دونان طبیعت دنی النفس. (منتهی الارب). مردم فرومایهٔ پست طبع. (ناظم الاطباء). فرومایه از مردم و فی حدیث علی: «غلب علی هذا الامر الکرع و الاغراب»؛ یعنی سفله و فرومایه از مردم که به دست و پای ستورمانند. (از اقرب الموارد). || مکان و جای. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). واحد و جمع در وی یکسان است. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). یقال: رجل کرع و رجلان کرع و رجال کرع. || آنچه مواشی با دست و پای خود در آن فرومی رود. (از اقرب الموارد).[ کَ ] (ع مص) کروع. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). دهن در آب نهادن و آب خوردن. (از المصادر زوزنی). به دهن از جوی آب برداشتن و خوردن و کرع فی الاناء مثله. (از منتهی الارب). آب به دهان خوردن از جوی و جز آن بدون برداشتن با کف دست یا ظرفی. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و فی حدیث عکرمة انه کره الکرع فی النهر. (از منتهی الارب): آب بهر عام اصل و فرع را از برای طهر و بهر کرع را.مولوی. || رماه فکرعه؛ تیر انداخت و بر پایچه اش رسید. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ کَ رَ ] (ع مص) تیز گردیدن شهوت دختر. (از منتهی الارب). تیز گردیدن شهوت کنیزک. (ناظم الاطباء). || جرأت نمودن بر خوردن کراع. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). جرأت نمودن بر خوردن پایچه. (ناظم الاطباء). || به درد آمدن پایچه. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و قیل صار دقیق الاکارع و الاذرع طویلة کانت او قصیرةً. (اقرب الموارد). || باریک پایچه و باریک رش دست گردیدن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). باریک ساق شدن. (غیاث اللغات). || خواستن زن مرد را و آرزوی جماع کردن. (آنندراج) (از ناظم الاطباء). خواستن زن مرد را و آرزوی آرمیدن با وی کردن. (از منتهی الارب). || باریک گشتن پیش ساق. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || باریدن ابر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || به زمین سنگلاخ سوخته درآمدن. (منتهی الارب). به کراع زمین سنگلاخ سوخته درآمدن. (ناظم الاطباء) (آنندراج). به کراع درآمدن از زمین سوخته. (از اقرب الموارد). || خوشبوی آلودن خود را. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «کرع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رع» برای سرودن شعر