معنی کرسف
13 بازدید
[ کَ رَ ] (اِ) کرسب است که کرفس باشد و آن رستنی باشد که خورند. (برهان) (آنندراج). کرشف. (حاشیهٔ برهان چ معین): و از طعامهای تیز و گشاینده دور باشند چون صیر [ سیر؟ ] و کرسف و شراب و کنجد و پنیر کهن. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).[ کَ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان سهرورد بخش قیدار شهرستان زنجان. کوهستانی و سردسیر است و ۲۵۲۲ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲). قریه ای است به زنجان و این قریه مولد ابن الحسین احمدبن فارس بن زکریا الزهراوی الکرسفی است. رجوع به معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۲ ص ۱۲ شود.[ کُ سُ ] (ع اِ) کرسوف. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). پنبه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). واحد آن کرسفة است. (از اقرب الموارد). || لیقهٔ دوات. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || لتهٔ حیض. (ناظم الاطباء). و منه الحدیث للمستحاضة: احتشی کرسفاً. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «کرسف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سف» برای سرودن شعر