معنی کردر
5 بازدید
[ کَ دَ ] (اِ) درهٔ کوه بود. (فرهنگ اسدی). زمین کوه و دره را گویند. (برهان). دره. (فهرست شاهنامهٔ ولف): خوارزم کرد لشکرش ار بنگری هنوز بینی علم علم تو بهر دشت و کردری. عنصری بلخی (از فرهنگ اسدی). شمال اندرو گر بجنبد نداند فراز از نشیبی و از کوه کردر.ناصرخسرو. قلم کردار دست و پایش و گوش چو نامه درنوردد کوه و کردر.مسعودسعد. مثل ز باختر و خاور ار بجوئیشان دوند پست کنان کوه و کردر آتش و آب. مسعودسعد. زاهدآسا کبادهٔ زربفت بر سر کوه و کردر اندازد.خاقانی. ز راوذ به راوذ ز بیدا به بیدا ز وادی به وادی ز کردر به کردر. ؟ (از سندبادنامه). آن را که در این خلاف باشد گو رو به مصاف شاه بنگر تا مغز مخالفانش بینی خرمن خرمن به کوه و کردر. ؟ (از سندبادنامه). || زمین پشته پشته. (برهان) (فرهنگ فارسی معین) (صحاح الفرس). || زمین هموار. (ناظم الاطباء): خورشید پیش طلعت او تیره گردون بجای حضرت او کردر.ناصرخسرو. چو رنگ و ماهی باشم به کوه و در دریا چو شیر و تنّین خسبم به بیشه و کردر. مسعودسعد. گه جهم همچو رنگ بر کهسار گه خزم همچو مار در کردر.مسعودسعد. مدحهای تو حرز جان و تنم در بیابان و بیشه و کردر.مسعودسعد. || ده. قصبه. (یادداشت مؤلف): درازتر سفر او بدان رهی بوده ست که ده زده نگسسته ست و کردر از کردر. فرخی. || زمین سخت. (برهان) (فرهنگ فارسی معین).[ ] (اِخ) دهی است از دهستان جمع آبرود بخش حومهٔ شهرستان دماوند. کوهستانی و سردسیر است و ۲۰۶ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).[ ] (اِخ) شهرکی است (از حدود ماوراءالنهر) با مردم بسیار و با کشت و برز و از وی پوست برهٔ بسیار خیزد. (حدود العالم).[ کَ دَ ] (اِخ) ناحیه ای از نواحی خوارزم است و آنجا که نزدیک به نواحی ترک است به زبان سخن می گویند که نه خوارزمی است و نه ترکی. تعدادی ده در این ناحیه است مال و مواشی دارند اما دنی نفسند. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «کردر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «در» برای سرودن شعر