معنی کرخ

معنی کرخ

17 بازدید
[ کَ رَ / کَ رِ / کِ رِ ] (ص) مخفف کرخت که بیحس و بی شعور و بی خبر شده باشد. (برهان) (آنندراج). خدر. بی هوش. (ناظم الاطباء): همیشه تا که بود زیف زشت و دخ نیکو به لفظ لوتره گویان یاوه گوی کرخ ز چرخ باد همه شغل دشمنان تو زیف ز بخت باد همه کار دوستان تو دخ.سوزنی. || عضوی را نیز گویند که کرخت و بی حس و بی خبر شده باشد. (از برهان) (از آنندراج). عضو بی حس و فالج شده. (ناظم الاطباء). عضو بی حس شده از سرما یا علتی دیگر. کِرِخت. سِر. (یادداشت مؤلف). || شخصی را نیز گویند که کرخت و بی حس شده باشد و آن حال را به عربی خدر گویند. (از برهان) (از آنندراج) (ناظم الاطباء): سر چاهی چنین مباش کرخ زآنکه چاهی است بر سر دوزخ. آذری طوسی (از آنندراج). رجوع به کرخت شود.
[ کَ ] (اِخ) نام محله ای است و دهی در بغداد که شاپور ذوالاکتاف آن را بنا کرد. (برهان). نام محله ای است از شهر بغداد و از آنجا بوده شیخ ابومحفوظ مشهور و معروف به کرخی بواب و مرید حضرت امام والامقام علی بن موسی الرضا (ع). (از آنندراج). نام محله ای در بغداد که سابقاً دهی بوده از بناهای شاپور ذوالاکتاف. (ناظم الاطباء). در فارسنامهٔ ابن البلخی از شهرهایی دانسته شده که شاپور ذوالاکتاف در بابل و عراق بنا کرد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۷۲). صاحب حدود العالم گوید: شهرکی است که معتصم بنا نهاده است و مأمون تمام کرده است آبادان و بانعمت. (حدود العالم). در نزهةالقلوب آن را از محلتهای غربی بغداد می شمارد و می نویسد در زمان اکاسره بر آن زمین [ بغداد ] به طرف غربی دیهی کرخ نام بود شاپور ذوالاکتاف ساخته بود. (نزهةالقلوب مقالهٔ سوم چ اروپا صص ۳۳-۳۴): هنوز اندر بیابان باشی آن ساعت که جانت را ازین کرخ فنا باید به بغداد بقا رفتن. خاقانی. تاری از رای او چو بغداد است از عزیزی به کرخ ماند خوار.خاقانی. آن دگری گفت کز زکوة تن کرخ هست نصاب جی و نوان صفاهان.خاقانی. صدف بود گفتی مگر ماه چرخ در او غالیه سوده عطار کرخ.نظامی. نبینی که در کرخ تربت بسی است بجز گور معروف معروف نیست. سعدی (بوستان). رجوع به معجم البلدان و الاوراق چ مصر ص ۶۸ و ۲۰۶ شود.
[ کَ ] (اِخ) نام شهری است. (فهرست شاهنامهٔ ولف): گزیده سپاهی ز گردان کرخ بفرمود تا با کمانهای چرخ.فردوسی.
[ کَ رَ ] (اِخ) نام موضعی است در ماوراءالنهر. (ناظم الاطباء).
[ کَ ] (اِ) خانه. بیت. عمارت. بنا. مسکن. (ناظم الاطباء).
[ ] (اِخ) طایفه ای از ترکمنهای ساکن قره تپهٔ گرگان. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ۱۰۳).

کلمات هم‌قافیه با «کرخ»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رخ» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید