معنی کرانه کردن
5 بازدید
[ کَ نَ / نِ کَ دَ ] (مص مرکب) به انتها رسانیدن. (یادداشت مؤلف). - روزگار کرانه کردن؛ بسر بردن. زندگی بپایان رسانیدن. عمر گزاردن : گفتم [ خواجه بونصر ] من در این میانه به چه کارم بوسهل بسنده است و از وی بجان آمده ام به حیله روزگار کرانه میکنم. (تاریخ بیهقی). ملوک روزگار... چون... بروند فرزندان ایشان... با فراغت دل روزگاری را کرانه کنند. (تاریخ بیهقی). صواب است که آنجای رویم و روزگاری فراخ کرانه کنیم. (تاریخ بیهقی ص ۵۸۲). روزگار کرانه میکند. (تاریخ بیهقی). || دوری جستن. احتراز کردن. عزلت گرفتن. کناره کردن. اعتزال جستن. اجتناب. عزلت گزیدن. (یادداشت مؤلف). دست کشیدن. گوشه گرفتن. (فرهنگ فارسی معین). دوری کردن : کرانه بکردم ز یاران بد که بنیاد من استوار است خود.ابوشکور. کرانه کن از کار دنیا که دنیا یکی ژرف دریاست بس بی کرانه. ناصرخسرو. از ظلم و جور و بیداد کرانه کردیم می خواهیم که این کار بر نهج قاعدهٔ دین و قانون اسلام بفرمان خلیفه باشد. (سلجوقنامه چ خاور ص ۱۷). هین کز جهان علامت انصاف شد نهان ای دل کرانه کن ز میان خانهٔ جهان.خاقانی. || به یک سو شدن. تخلف کردن. (یادداشت مؤلف): چنین گفت لهاک و فرشیدورد که از خواست یزدان کرانه که کرد.فردوسی. یکی از آنان گردن ز راه راست بتافت کرانه کرد به مویی ز طاعت فرمان.فرخی. || فارغ نشستن : بر این کرانه فرودآمد و کرانه نکرد ز مکر کردن نندای ریمن مکار.فرخی.
کلمات همقافیه با «کرانه کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر