معنی کرام

معنی کرام

4 بازدید
[ کِ ] (ع ص، اِ) جِ کریم. بزرگواران. (از آنندراج) (منتهی الارب). رجوع به کریم شود. || جِ کریمة. (از اقرب الموارد). رجوع به کریمة شود. || در تداول فارسی زبانان، بزرگان و مردان بزرگ و جوانمرد و بامروت و بلندهمت و اصیل و پاک نژاد و حلیم و مهربان و بلندمرتبت. (ناظم الاطباء): عطای او نه ز دشمن برید و نه از دوست چنین بود ره آزادگان و خوی کرام.فرخی. نبیذ خور که به نوروز هر که می نخورد نه از گروه کرام است و نز عداد اناس. منوچهری. سپیده دم که وقت کار عام است نبیذ مشکبو رسم کرام است.منوچهری. بر نفس خویش به شکر خدای سود همی گیر برسم کرام.ناصرخسرو. خوی کرام گیر که حری را خوی کریم مقطع و مبدا شد.ناصرخسرو. وگر کریم شود آرزوت نام و لقب کریم وارت فعل کرام باید کرد.ناصرخسرو. جاودان ماند کریم از مدح شاعر زنده نام زین بود شاعرنوازی عادت و رسم کرام. سوزنی. هواخواه او گشته از جان و دل صغار و کبار و کرام و لئام.سوزنی. مدحت از گفتار شاعر محمل صدق است و کذب صدق در حق کرام و کذب در حق لئام. سوزنی. کاین آبنوس و عاج شب روز و روز و شب چون عاج و آبنوس شکافد دل کرام. خاقانی. بود در غزنین امامی از کرام نام بودش میوهٔ عبدالسلام. عطار (از مصیبت نامه). او چو ذوق راستی دید از کرام بی تکبر راستی را شد غلام. مولوی (مثنوی). - حسابش با کرام الکاتبین بودن؛ لاابالی و بی بند و بار و لاقید نسبت به اصول اخلاقی و غیره بودن. (یادداشت مؤلف): تو پنداری که حاسد رفت و جان برد حسابش با کرام الکاتبین است.حافظ. - کرام الکاتبین؛ هر یک از دو فرشتهٔ چپ و راست که ثبت اعمال آدمی کند: {/Bوَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحََافِظِینَ `کِرََاماً کََاتِبِینَ . ۱-۶۸۲:۱۰-۱۱/}(قرآن ۸۲/۱۰-۱۱). کشف الاسرار در تفسیر این دو آیه آرد: یعنی ملائکی که شما را نگاه میدارند و اعمالتان را در صحائف ثبت می کنند و چیزی از اعمال بنی آدم برایشان مخفی نماند. و گفته اند که منظور از «کراماً» یعنی شتاب میکنند در نوشتن حسنات و بازمی ایستند از نوشتن سیئات به امید استغفار و توبه پس مینویسند گناه و توبه را با هم. (از کشف الاسرار ج ۱ ص ۴۰۶). نفس مردم را خداوندان عقل از روی هوش برکشد تا با کرام الکاتبین همتا شود. ناصرخسرو. و صحیفه بر دست کرام الکاتبین. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۸).
[ کَ رْ را ] (ع ص) صاحب کرم و اهتمام دارنده بدان. (از اقرب الموارد).
[ کَ رْ را ] (ع ص) رزبان. (دهار). رجوع به کَرم شود.
[ کَ رْ را ] (اِخ) امام است کرامیه را. (منتهی الارب). امام کرامیه را گویند که قائلند به اینکه معبودشان مستقر بر عرش است و جوهر است. (از اقرب الموارد). محمدبن عبدالکریم سجستانی است او در ایام ظاهر خلیفه ظهور کرد و از روی نقل و خبر برای خدای تعالی بودنِ در زمان و مکان را اثبات می کرد. ابوالفتح بستی گوید: الفقه فقه ابی حنیفة وحداً والدّین دین محمدبن کرام.(از یادداشت مؤلف). رجوع به کرامیه و کرامیان شود.
[ کُ ] (ع ص) جوانمرد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کریم. (اقرب الموارد). ج، کُرامون. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
[ کُ رْ را ] (ع ص) نیک جوانمرد و بامروت. کُرّامة مؤنث آن است. ج، کُرّامون. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). مفرط در کرم. ج، کرامون. (از اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «کرام»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ام» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید