معنی کر

معنی کر

7 بازدید
[ کُ ] (اِخ) جویی است که بر تفلیس می آید. (منتهی الارب). نام رودی است به حدود ارمنیه نزدیک گنجه. (آنندراج). رودی است در شروان که از وسط شهر تفلیس می گذرد. (ناظم الاطباء). رود کر از جبال غربی تفلیس در ولایت جورجیا یعنی بلاد خزر که از دو ولایت ابخاس (ابخاز) و الان تشکیل می شود سرچشمه می گیرد و به گفتهٔ مستوفی در ولایت گرجستان از میان شهر تفلیس می گذرد و به اران می رسد. یک شعبه از آن در بحیرهٔ شمکور می ریزد و بیشتر آن در دیگر شعب با آب ارس و قراسو جمع می شود و در حدود گشتاسفی به دریای خزر می ریزد. دو رود ارس و کر را یونانیان «اراکسس» و «سیروس» و اعراب نهرالروس و نهرالکر نامیده اند. (از جغرافیای تاریخی لسترنج صص ۱۹۰-۱۹۲). رجوع به حدود العالم چ ستوده ص ۵۰ شود.
[ کُ / کُ رر ] (اِخ) نام رودی است در فارس و بر این رودخانه امیر عضدالدولهٔ دیلمی پلی بسته است. (برهان) (ناظم الاطباء). این رود: از حد ازد از روستای کروان رود از پارس و روی به مشرق نهد و همی تا به استخر بگذرد بر جنوب وی و به دریای بختگان افتد. (حدود العالم چ ستوده ص ۴۵). سرچشمهٔ رود کر در ناحیهٔ کروان بمسافت کمی در جنوب اوجان است و از سرچشمهٔ رود پلوار چندان دور نیست. صاحب فارسنامه و جغرافیانویسان دیگر ایرانی گویند رود کر در قسمت علیا موسوم است به رود عاصی. اولین بند رود کر به بند مجرد موسوم و سدی قدیمی بود و چون خرابی به آن راه یافته بود به امر فخرالدوله اتابک چاولی در آغاز قرن ششم هجری مرمت گردید و آن را به نام وی فخرستان نامیدند و تا زمان حافظ ابرو هم به همین نام خوانده می شد. بند مهم رودخانه که زیر ملتقای رود پلوار به رود کر ساخته شده، مشهور به بند امیر یا بند عضدی است و یک قسمت آن معروف است به بند «فنا خسرو خره» بنام عضدالدوله دیلمی که آن بند را برای مشروب ساختن کربال علیا ساخت و بقول مقدسی آن بند از عجایب فارس بوده است. پائین ترین بندها بند قصار است که کربال سفلی را مشروب می کند. رجوع به جغرافیای تاریخی لسترنج صص ۲۹۸-۲۹۹ و فارسنامهٔ ابن بلخی و فارسنامهٔ ناصری شود.
[ کُ ] (اِ) مخفف کُرّه است، چه از انسان و چه از حیوان چنانکه در ولایتی که ملخ آمده و برای تغییر فصل آرام گرفته یا در زیر برف مانده سال دیگر ظاهر شود گویند کر کرده یعنی بچه های تازه از آنها متولد شده است. (آنندراج). رجوع به کر کردن شود. || فرزند آدمی. (آنندراج). و این کلمه در تداول کردان و لران بمعنی پسر است.
[ کُ ] (اِ) برنج. اُرُز. (ناظم الاطباء).
[ کُ رر ] (ع اِ) پیمانهٔ خواربار که مر اهل عراق راست. ج، اَکرار. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). واحد وزن معادل ۱۲۰۰ رطل عراقی مساوی ۱۵۶۰۰۰ درهم هموزن ۳۰ من و ۳۸ سیرو ۲ توله سنگ متعارف دکن یا ۵/۱ درهم و مجموع ۱۰۹۰۰ مثقال است. (رسالهٔ مقداریه از فرهنگ فارسی معین). || بار شش خر و آن شصت قفیز یا چهل اردب باشد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ج، اَکرار. (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || (اصطلاح فقه) آبگیری که هر یک از طول و عرض و عمق آن سه وجب و نیم باشد. (ناظم الاطباء). پیمانه جهت آب و آن به مقدار آبی است که با ملاقات نجاست نجس نشود. اندازهٔ آب که در مکعبی بگنجد که هر یک از ابعاد آن (طول و عرض و عمق) سه وجب و نیم باشد و آن نزدیک ۳۵۰ لیتر است. || در جندی شاپور معادل ۴۸۰ من جندی شاپور یعنی معادل ۱۲۵۰ من اهواز بود. || در اهواز یک کر گندم ۱۲۵۰ من و یک کر جو ۱۰۰۰ من بوده است. (فرهنگ فارسی معین). || چادر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کساء. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || چاه. (ناظم الاطباء). رجوع به کَرّ شود.
[ کُ ] (فرانسوی، اِ) یکی از سازهای بادی است. صدای گرفتهٔ آن حالتی محزون به آهنگ می دهد و غالباً نواهای محزون یا هیجانی را با این ساز نوازند. (فرهنگ فارسی معین).
[ کُ ] (فرانسوی، اِ) آواز دسته جمعی (اپرا، کلیسا و غیره). مقابل آریا و سلو. (فرهنگ فارسی معین).
[ کَ ] (ص) کسی که قوت سامعه نداشته باشد. (آنندراج). کسی را گویند که گوش او چیزی نشنود و به عربی اصم خوانند. (برهان) (ناظم الاطباء). گران گوش. - کر مادرزاد؛ آنکه (یا گوشی که) هنگام ولادت نشنود. (فرهنگ فارسی معین): وای دو گوش تو کر مادرزاد با توام گرمی عتاب چه سود. (از لباب الالباب از فرهنگ فارسی معین).
[ کَ ] (اِ) زور. تاب. (ناظم الاطباء). قوت. توان. (آنندراج) (ناظم الاطباء): خجسته مهرگان آمد سوی شاه جهان آمد بباید داد داد او بکام دل بهرچت کر.دقیقی (از لغت فرس اسسدی). ملک آن است که او را به سخن باشد دست ملک آن است که او را به هنر باشد کر. فرخی (از آنندراج). شکوه و حشمت و دولت نعیم و ناز و کام و کر. سوزنی (از آنندراج). || خواهش. || خوشی. خوشحالی. (ناظم الاطباء). || مراد و مقصود. (برهان) (ناظم الاطباء): کار بی علم کام و کر ندهد تخم بی مغز بار و بر ندهد. سنائی (از فرهنگ نظام). || اقبال. (از ناظم الاطباء). || مخفف کار نیز می باشد. || قسمی از مار که افسون نپذیرد. (آنندراج).
[ کَ رر ] (ع اِ) بند از پوست خرما یا از برگ آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || رسن که بر درخت به او برآیند یا رسن گنده یا عام است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ریسمانی که بدان بر درخت برآیند و ریسمان گنده و هر ریسمان. (ناظم الاطباء). ج، کُرور. (از اقرب الموارد). || رسن پالان که بدان دو حلقهٔ آن بسته شود. ج، اَکرار. (منتهی الارب). ریسمانی که بدان دو چوب از چهار چوب پالان شتر را بهم بندند. ج، اَکرار. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || رسن بادبان. ج، کُرور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || چاه، مذکر آید. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). چاه. (ناظم الاطباء). کُرّ. (منتهی الارب). || چاه خرد در زمین نرم که به آب نزدیک باشد یا جایی که در آن آب جمع کنند تا روشن و صاف گردد. ج، کِرار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || مندیل که بر آن نماز کنند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ج، اَکرار، کُرور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
[ کَ رر ] (ع مص) حمله کردن بر کسی و میل نمودن بدو. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). میل نمودن و حمله کردن. یقال: انهزم عنه ثم کر علیه. کُرور. تَکرار. (اقرب الموارد). || برگردیدن سوار از میدان جنگ جهت جولان و دوباره بازگشتن برای نبرد. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). منه یقال: الجواد یصلح للکر و الفر. (اقرب الموارد). || بازگردیدن. || بازگردانیدن، لازم و متعدی است. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). کُرور. (اقرب الموارد). || بازگشتن روز و شب یکی پس از دیگری. (از اقرب الموارد). و رجوع به کَرّ در مادّهٔ بعد شود. || مهربانی کردن. (منتهی الارب). و رجوع به کُرور، کَریر و تَکرار شود.
[ کَ رر ] (ع اِمص) برگشت. رجوع. عود: افناه کر اللیالی و النهار؛ فانی کرد آن را عود شب و روز و بازگشت آن بارها. (ناظم الاطباء).
[ کُ رر ] (اِخ) در کتب رجال شیعی رمز است اصحاب امام حسن عسکری علیه السلام را. (یادداشت مؤلف).

کلمات هم‌قافیه با «کر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «کر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید