معنی کد
8 بازدید
[ کَ دد ] (ع اِ) شانهٔ سر. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). مشط الرأس. (تاج العروس). || جواز که در وی چیزی کوبند مثل هاون و مانند آن. (منتهی الارب). آنچه در آن چیزی کوبند مانند هاون. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). کویین (در تداول مردم قزوین). || (اِمص) جد و جهد. کوشش. (ناظم الاطباء): چون رسد آن نان گرمش بعد کدگویدش بنشین که حلوا می رسد.مولوی. || کاوش. جستجو. تفحص. (از ناظم الاطباء). || طلب رزق. (از اقرب الموارد) (از تاج العروس). گدایی. (یادداشت مؤلف): پیر و طفلان شسته پیشش بهر کد تا به سعد و نحس او لاغی کند.مولوی. کار یزدان را نمی بینند عام می نیاسایند از کد صبح و شام.مولوی. جامه پشمین از برای کد کند بومسیلم را لقب احمد کند.مولوی. - کد کردن؛ طلبیدن. کسب کردن. بدست آوردن : شمع نی تا پیشوای خود کند نیم شمعی نی که نوری کد کند.مولوی.[ کَ دد ] (ع مص) رنجانیدن کسی را. (منتهی الارب). رنجانیدن. (تاج المصادر بیهقی). || خواستن از کسی کد کاری را. (منتهی الارب). خواهش کردن از کسی کوشش در کاری را. (ناظم الاطباء). || کشیدن چیزی را جامد باشد یا سائل. (منتهی الارب). کشیدن چیزی و کندن به دست خود خواه جامد باشد آن چیز یا روان. (از ناظم الاطباء). || اشارت کردن با انگشت. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || رنج و ستهیدن در خواهانی چیزی. الحاح کردن در طلب و خواهانی چیزی. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شدت و سختی در کار. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). اشتداد در عمل. (از اقرب الموارد). || در تعب و مشقت انداختن کسی را. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || در رنج و تعب و سختی در کار واقع شدن. (از ناظم الاطباء): تا مدد گیرد ازو هر صورتی از کمال و از جمال و قدرتی باز بی صورت چو پنهان کرد رو آمدند از بهر کد در رنگ و بو.مولوی. || شانه کردن سر را. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || کوفتن زمین را به پای خود پس کوبیده شدن. (از ناظم الاطباء).[ کَ ] (اِ) خانه باشد و به عربی بیت خوانند. (برهان). خانه و آن را کت نیز گویند چه در پارسی تا با دال مبدل می شود. (آنندراج) (انجمن آرای ناصری): کدخدایی همه غم و هوس است کد رها کن ترا خدای بس است.سنائی. || ده. (غیاث اللغات). و رجوع به کدخدا و کدبانو و کدواده و کدیور و نظایر آن و کلمهٔ کت شود. || تخت. (آنندراج) (انجمن آرای ناصری). رجوع به کت شود. || بمعنی نخست و اول هم آمده است. (برهان). نخست و اول. (ناظم الاطباء). اما ظاهراً همان تخت است که به اشتباه نخست خوانده شده است.[ کَ ] (اِ) کده. کت. قد. قند. کند. (یادداشت مؤلف). کذ. کث. خانه. بیت. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کت و کلمات فوق شود. || (پیشوند) بر سر اسماء درآید و معنی خانه و محل و ده دهد، چون کدخدا (خداوند خانه، ده و غیره) و کدبانو (خانم خانه). || (پسوند) به آخر اسماء پیوندد و معنی محل و جای و مقام دهد چون بتکده. (از فرهنگ فارسی معین). مزید مؤخر در پاره یی از اسامی چون روذفغکد. فرنکد. فوزکد. براکد. (یادداشت مؤلف). و رجوع به کت شود.[ کَ ] (اِ) به لغت ژند و پاژند کَس باشد و عربان شخص گویند. (برهان).
کلمات همقافیه با «کد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کد» برای سرودن شعر