معنی کحل
10 بازدید
[ کَ ] (ع مص) سرمه کشیدن چشم را. (منتهی الارب). کُحل گذاردن در چشم. (اقرب الموارد). || سخت شدن سال. (منتهی الارب). کحل سنة؛ سختی آن. (اقرب الموارد). || کحل سنون قوم را؛ سال قحط رسیدن ایشان را و ضرر رسیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سبزی گیاه را نمودار کردن زمین. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ کَ ] (ع اِ) نام آسمان و منه: صرحت کحل، اذا لم یکن فی السماء غیم. (منتهی الارب). آسمان و گویند صرحت کحل؛ هنگامی که ابر در آسمان نباشد. (از اقرب الموارد). || سال سختی و قحط و هی معرفة لاتدخلها الالف و اللام ینصرف. (منتهی الارب). سال سخت. غیر منصرف است. (از اقرب الموارد). سال سخت و قحط ومعنی معرفه است و الف و لام بر آن داخل نمی شود و منصرف و غیر منصرف هر دو می آید. (از ناظم الاطباء). || سختی قحط و شدت آن. (منتهی الارب). || فی المثل: باءت عرار بکحل؛ اذا قتل القاتل بمقتوله. (منتهی الارب). باءت عرار بکحل؛ یعنی کشته شدن این به آن و عرار و کحل نام دو گاو بود که بر هم شاخ زده و هر دو مردند و این مثل را در صورتی گویند که کشته شود قاتل بمقتول خود. (ناظم الاطباء).[ کُ ] (ع اِ) مال بسیار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مال بسیار. یقال: لفلان کحل و لفلان سواد؛ ای مال کثیر. (اقرب الموارد). || سنگ سرمه. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء): هر چه از جنس زمین بود چون کحل و زرنیخ و گچ... تیمم بر آن روا بیند. (کشف الاسرار ج ۲ ص ۵۵۲). و رجوع به ترجمهٔ صیدنه شود. || سرمه و هر چه در چشم کشند جهت شفای چشم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء): بصیرت گر کنی روشن به کحل معرفت زیبد که دردش را اگر جویی هم اینجا توتیا یابی. سنائی. هست چو صبح آشکار کز رخ یوسف برد دیدهٔ یعقوب کحل فرق زلیخا خضاب. خاقانی. دور سلیمان و جور، بیضهٔ آفاق و ظلم عهد مسیحا و کحل، چشم حواری و نم. خاقانی. ای کحل کفایت تو برده از دیدهٔ آخرالزمان نم.خاقانی. اخستان شاه که از خاک در انصافش کحل کسری و حنوط عمر آمیخته اند. خاقانی. سحرها بگریند چندانکه آب فرو شوید از دیده شان کحل خواب.سعدی. بدامان یوسف نهفته است کحلی که روشن شود دیدهٔ پیر کنعان.وحشی. و رجوع به تذکرهٔ داود ضریر انطاکی شود. - کحل اسود؛ کحل اصبهانی. رجوع به کحل اصبهانی شود. - کحل اصفر؛ دارویی است برای چشم مرکب از زعفران و کافور. در ذخیرهٔ خوارزمشاهی آمده است: بگیرند زعفران یک مثقال، کافور ریاحی نیم دانگ و نرم بسایند و بکار دارند دمعه را باز دارد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و رجوع به تذکرهٔ داود ضریر انطاکی صص ۲۷۶ -۲۷۷ شود. - کحل اصبهانی (اصفهانی)؛ سولفور آنتیمون را گویند که بعنوان سرمه بکار می رفته است. کحل مغربی. کحل زرقانو. (فرهنگ فارسی معین). اِثمِد. سرمهٔ صفاهان. (تذکرهٔ داود انطاکی). کحل اسود. توتیا. (یادداشت مؤلف). - کحل الاغبر؛ آن را جالینوس ساخته است و از کحلهای لطیف است برای اطفال. (تذکرهٔ داود ضریر انطاکی). و رجوع به تذکرهٔ مذکور شود. - کحل الباسلیقون؛ از کحلهای ملوکیه است و آن را ابقراط ساخته و باسلیقون یونانی است. و معنایش جالب السعادة است و گفته اند نام ملکی است و گفته اند معنایش ملوکی است. (از تذکرهٔ داود ضریر انطاکی). رجوع به تذکرهٔ مذکور شود. - کحل البصر؛ کحل بصر. سرمهٔ چشم : قصد در خسرو کن تا چشم سعادت را از گرد رکاب او کحل البصر آمیزی.خاقانی. به سِرّ جام جم آنگه نظر توانی کرد که خاک میکده کحل بصر توانی کرد.حافظ. - کحل الجواهر؛ سرمه که در آن مروارید ناسفته و دیگر جواهر انداخته می سایند روشنی چشم را. (آنندراج) (از غیاث اللغات): کحال دانشم که برند اختران بچشم کحل الجواهری که به هاون درآورم.خاقانی. دو کون امروز دکانی است کحال شریعت را که خود کحل الجواهر یافتند انصار و اعوانش. خاقانی. کحل الجواهری بمن آر ای نسیم صبح زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست. حافظ. - کحل الرمادی؛ سازنده اش شناخته نیست، بلاضرر و مقوی است. (از تذکرهٔ داود ضریر انطاکی). رجوع به تدکرهٔ داود ضریر انطاکی شود. - کحل الزعفران؛ به طبیبی منسوب است و آن جیدالفعل و حسن الترکیب است. (از تذکرهٔ داود ضریر انطاکی). رجوع به تذکرهٔ مذکور شود. - کحل السادج الهندی؛ از ترکیبهای قدیم و عجیب است و برای غالب امراض سود دارد. (از تذکرهٔ داود ضریر انطاکی). رجوع به تذکرهٔ مذکور شود. - کحل السودان؛ بشامه. (منتهی الارب). بشمة. (از اقرب الموارد). جشمیزج. (از ناظم الاطباء). تشمیزج. (تحفهٔ حکیم مؤمن). - کحل جلاء؛ جالینوس آن را ساخته است و آن از کحل های لطیف است برای اطفال. (از تذکرهٔ داود ضریرانطاکی). رجوع به تذکرهٔ مذکور شود. - کحل جواهر؛ کحل الجواهر: بر کحل جواهر آیدش چشم چون بر خط او نظر گمارد.خاقانی. و رجوع به کحل الجواهر شود. - کُحلِ حَجَری؛ توتیا. (یادداشت مؤلف). رجوع به توتیا شود. - کحل خَولان ؛ حُضُض. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). حُضَض و آن داروی تلخ است. (منتهی الارب). حضیض یمانی. (فرهنگ فارسی معین). - کحل عیسی سای؛ سرمه که عیسی سائیده باشد. سرمهٔ سودهٔ دست عیسی مسیح : دیده بان بام چارم چرخ را نعل اسبش کحل عیسی سای باد.خاقانی. - کحل فارس؛ انزروت که صمغ باشد. (از منتهی الارب). انزروت. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به کحل فارسی شود. - کحل فارسی ؛ انزروت را گویند و آن صمغی باشد سرخ و سفید که آن را عنزروت هم خوانند. (برهان) (آنندراج). انزروت. (تحفهٔ حکیم مؤمن) (ناظم الاطباء).کحل کرمانی. (تحفهٔ حکیم مؤمن). - کحل کرمانی؛ کحل فارسی. (تحفهٔ حکیم مؤمن). رجوع به کحل فارسی شود. - کحل مسیحا؛ سرمهٔ عیسی و آن کنایه از شفای مردم کور است به معجزهٔ عیسی : ای بر ز عرشت پایگه بر سرکشان رانده سپه در چشم خضر از گرد ره کحل مسیحا ریخته. خاقانی. - کحل یعقوب؛ سرمهٔ یعقوب و کنایه است از دوای روشن شدن چشم یعقوب و از کوری رهیدن او: رای پیرش مدد از بخت جوان یافت بلی کحل یعقوب ز بوی پسر آمیخته اند.خاقانی. || تره ای است. ج، اکاحل، نادراً. (منتهی الارب).[ کُ ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب).[ کَ حِ ] (ع ص) چشم سرمه کشیده. (از منتهی الارب). عین کحل، ای مکحولة. (از اقرب الموارد).[ کَ حَ ] (ع اِ) آسمان و غیر منصرف است. (اقرب الموارد).[ کَ حَ ] (ع مص) سرمه گون شدن چشم بسرشت و سیاه گون شدن روئیدن گاه پلک و الفعل من سمع و منه قوله لیس التکحل فی العینین کالکحل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «کحل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حل» برای سرودن شعر