معنی کثیر

معنی کثیر

8 بازدید
[ کَ ] (ع ص) بسیار. (منتهی الارب) (ترجمان القرآن جرجانی ص ۸۱). بسیار و وافر. (غیاث اللغات) (آنندراج). کاثر. (منتهی الارب). مقابل قلیل. گویند رجال کثیر و کثیرة و کثیرون و نساء کثیر و کثیرة و کثیرات و در کلیات است که کثیر به آنچه مقابل قلیل و به آنچه مقابل واحد است گفته می شود و جایز است اراده کردن هر یک از این دو معنی بلکه اراده کردن هر دو معنی با هم. و در جملهٔ کثیراً مایعملون کذا منصوب به ظرف است زیرا کثیراً از صفةالاحیان است و ما زائد است برای تأکید معنی و این معنی در کشاف در اعراب قلیلا ما تشکرون ذکر شده است. (از اقرب الموارد). فراوان. زیاد. فزون. متعدد. (ناظم الاطباء): پیدا کردن حال واحد و کثیر و هر چه بدیشان پیوسته است. (دانشنامهٔ الهی). گفت هذا لمن یموت کثیر.سنائی. - آب کثیر؛ آب کُر. آبی که مقدار آن به وزن یا به مساحت به موجب اخبار متعدد صحیح ثابت گردیده است. مقابل آب قلیل و آن آبی است که کمتر از کُر است. (از شرح تبصرهٔ علامه ج ۱ ص ۵ و ۶). و رجوع به کُر شود. - زمان کثیر؛ مدت بسیار طولانی. (ناظم الاطباء). - قلیل و کثیر؛ کم و زیاد. (ناظم الاطباء). کم و بیش. اندک و بسیار: در جمله رجالان و قودکشان مرد منهی را پوشیده فرستادند که بر دست این قاصدان قلیل و کثیر هر چه رود باز نماید. (تاریخ بیهقی). گفت [ معتصم ] جز آن نشناسم که تو [ احمدبن ابی داود ] هم اکنون بنزدیک افشین روی... البته بقلیل و کثیر از من هیچ پیغامی ندهی. (تاریخ بیهقی). زان جمال و بها که بود ترا نیست با تو کنون قلیل و کثیر.ناصرخسرو. - کثیرالاحسان؛ منعم و صاحب کرم و جود. (ناظم الاطباء). - کثیرالجهاد؛ جنگجو. نبردآزما. شجاع. پهلوان. (ناظم الاطباء). - کثیرالخیر؛ نیکوکار. (ناظم الاطباء). - کثیرالضرر؛ مضر و موذی و مفسد. (ناظم الاطباء). - || زهردار. (ناظم الاطباء). - کثیرالعُقَد؛ پرگره. (یادداشت مؤلف). - کثیرالنوال؛ منعم و صاحب جود و کرم. (ناظم الاطباء). - کثیر و قلیل؛ کم و بیش. کم و زیاد. قلیل و کثیر: چه بکار اینت چون ز مشکلها آگهی نیستت کثیر و قلیل.ناصرخسرو. و رجوع به قلیل و کثیر شود. || مثمر و باردار. (ناظم الاطباء).
[ کَ ] (ع اِ) بسیاری و فراوانی یقال الکثیر ضر و القلیل نفع؛ بسیاری و فراوانی زیان می رساند و نقصان و کمی سود می رساند. (ناظم الاطباء).
[ کَ ] (اِخ) کثیربن ابی سهل بن حمدان. وی از جانب کثیربن احمدبن شهفور در سال ۳۰۴ هـ . ق. حاکم بست شد اما عصیان آورد و کثیربن احمد، محمدبن القاسم داماد خویش را با سپاهی بفرستاد تا او را گرفتند و به سیستان آوردند و کثیر بفرمود تا او را بکشتند و مثله کردند. رجوع به تاریخ سیستان ص ۳۰۶ شود.
[ کَ ] (اِخ) ابن احمدبن شهفور از بزرگان سیستان است هنگامی که احمدبن اسماعیل سامانی به سیستان حمله کرد معدل بن علی حصار گرفت و کثیربن احمد شهفور و مشایخ شهر را اندرمیان کرد تا صلح افتاد (۲۹۸ هـ . ق.). سپس کثیر در سپاه خالد که از جانب بدر حاکم فارس به سیستان آمده بود در آمد و هنگامی که خالد عصیان آورد و بدست بدر کشته شد. (۳۰۴ هـ . ق ..) کثیر به سیستان آمد و بر مردمان نیکویی کرد و بست و رخد و زمین داور در فرمان او آمدند و کثیربن ابی سهل حمدان را به بست فرستاد اما وی عصیان آورد و کشته شد. و کثیر بن احمد در سال ۳۰۶ هـ . ق. به دست غلامانش کشته شد. رجوع به تاریخ سیستان ص ۲۹۳ و ۳۰۶ و ۳۰۷ شود.
[ کَ ] (اِخ) ابن جمهان راوی است و از ابن عمر روایت می کند. (منتهی الارب).
[ کَ ] (اِخ) ابن رقاد. از معاصران یعقوب لیث است صالح بن نضر وی را با یعقوب اللیث و درهم بن نضر از جمله سجزیان به حرب عمار الخارجی فرستاد و عمار هزیمت شد. (از تاریخ سیستان ص ۱۹۳ -۱۹۴).
[ کَ ] (اِخ) ابن سالم در زمان هادی عباسی حکومت سیستان یافت (۱۶۹ هـ . ق .). در زمان هارون الرشید مردم سیستان از کثیر بیستگانی خواستند و بر وی بشوریدند و کثیر بگریخت و به بغداد رفت (۱۷۰ هـ . ق ..) (از تاریخ سیستان ص ۱۵۱ -۱۵۲).
[ کَ ] (اِخ) ابن شهاب البَجَلی وی برادر طارق بود و پیغامبر «صلعم» را دید. در زمان عمر با ابی موسی اشعری به اصفهان آمد. (از ذکر اخبار اصفهان ص ۱۶۶). و رجوع به ذکر اخبار اصفهان شود.
[ کَ ] (اِخ) ابن صلت. نامش قلیل بود آن حضرت صلی اللََّه علیه و سلم به کثیر نامیدند. (منتهی الارب). کثیربن الصلت بن معدی کرب الکندی کاتب رسائل دیوان عبدالملک مروان اصلش از یمن بود و منشأش در مدینه. اسمش قلیل بود اما عمربن خطاب او را کثیر نامیده. هنگامی که عثمان به خلافت رسید وی رادر مدیند به مسند قضا نشاند پس به منصب کاتبی رسائل عبدالملک مروان رسید و در حدود سال ۷۰ هـ . ق .. وفات یافت. (الاعلام ج ۶ ص ۷۲).
[ کَ ] (اِخ) ابن عباس داماد امیرالمؤمنین علی علیه السلام و ام کلثوم بنت علی از کلبیه زوجهٔ اوست. وی به صفت صلاح و سداد اتصاف داشت و در زمان عبدالملک بن مروان به مدینه وفات یافت. رجوع به حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۱ ص ۵۰۶ شود.
[ کَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن الخزاعی از شعرای زمان عمربن عبدالعزیز خلیفهٔ اموی است و وی را مدح گفته است. (سیرة عمربن العزیز ص ۲۹۰).
[ کَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن مالک تمیمی النهشلی معروف به ابن الغُرَیزه متوفی در حدود ۷۰ هـ . ق. از شاعرانی است که زمان جاهلیت و اسلام را درک کرده است. (الاعلام ج ۶ ص ۷۲). و رجوع به ابن الغریزه شود.
[ کَ ] (اِخ) ابن قیس الرومی راوی است از ابوالدرداء روایت کند. (منتهی الارب).
[ کَ ] (اِخ) ابوالحسین کثیر پدر عمیدالدوله ابوالقاسم منصور وزیر سامانیان بود. رجوع به کثیر (عمیدالدوله ابوالقاسم منصوربن ابی الحسین) و تاریخ بیهقی ص ۳۳۷ شود.
[ کَ ] (اِخ) عمیدالدوله ابوالقاسم منصوربن ابی الحسین محمدبن کثیربن احمد هروی خراسانی عارض سپاه یعنی وزیر لشکر سلطان محمود غزنوی و پسرش و صاحبدیوان خراسان در عهد مسعود بوده است. مولد وی هرات و جد وی احمد از مردم قاین است و ظاهراً ابوالحسین کثیر پدر ابی القاسم وزیر سامانیان بوده است و جمحی شاعر در مدح او گفته: صدر الوزارة انت غیر کثیر لابی الحسین محمدبن کثیر. پدران این مرد همه از وزراء و اعیان بوده و شغل و مقام خود را از عهد سامانیان به ارث می برده اند و این معنی از مدحی که ابوالقاسم محمدبن ابراهیم باخرزی منشی همین ابو القاسم کثیر دربارهٔ او گفته است پیداست. (از دیوان منوچهری دامغانی چ دبیرسیاقی ص ۲۸۴). رجوع به تعلیقات دیوان منوچهری و نیز رجوع به فهرست اعلام تاریخ بیهقی و ابوالقاسم کثیر و ابوالقاسم منصور شود.
[ کَ ] (اِخ) مولی سمرة مرادی است و از ابوسلمه روایت می کند. (منتهی الارب).
[ کُ ثَ یْ یِ ] (اِخ) ابوصخر کثیربن عبدالرحمن بن الاسودبن عامر الخزرجی مشهور به ابی جمعه از شعرای عرب و معشوق عزه دختر جمیل بن حفص کلبی است. در جمهرة نسب او به ماء السماءبن حارثةبن ثعلبة می پیوندد. کثیر از مردم حجاز است اما بیشتر مقیم مصر بوده است. (وفات ۱۰۵ هـ ق.) (دیوان منوچهری چ دبیرسیاقی ص ۳۳۹). و رجوع به کتاب تزیین الاسواق چ مصر ص ۴۷ الاعلام شود.

کلمات هم‌قافیه با «کثیر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید