معنی کثرت
6 بازدید
[ کَ رَ ] (ع اِمص) بسیاری. فراوانی. افزونی. زیادتی. (ناظم الاطباء). مقابل قلت. (یادداشت مؤلف): رتبت جاه و کثرت جودش در جهان نه امل گذاشت نه یأس. مسعودسعد. چون بر کثرت انصار اسلام اطلاع یافت دریایی دید از لشکر که موج می زند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۰۹). به کثرت لشکر و وفور مال مغرور شد و سپاه بسیار فراهم آورد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۳۲). خواست که از هر طرف لشکری فراهم و بزیادت کثرتی و قوتی مستظهر گردد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۴۱). اما از کثرت الحاح آن عزیزان بقیت آن اجزا در میان مسودات دیگر طلب کردم. (المعجم). - کثرت خلق یا کثرت خلایق؛ انبوهی و فراوانی مردمان. (ناظم الاطباء). - کثرت سهر؛ فزونی بیداری. (ناظم الاطباء). - کثرت غذا؛ زیادتی غذا. (ناظم الاطباء). - کثرت کلام؛ پرگویی. پرحرفی. تکرار سخن. (ناظم الاطباء). || مجازاً، بمعنی به انبوه نشستن مردم. (غیاث اللغات) (آنندراج). انبوهی مردم. (ناظم الاطباء). || علایق دنیوی. (غیاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بسیاری. مقابل وحدت، یگانگی. (یادداشت مؤلف). تعدد موجودات عالم. ج، کثرات. (فرهنگ فارسی معین). تجلی ذات حق در مراتب مظاهر امکانیه بجهت اظهار اسماء و صفات و از اینرو بلباس کثرت ملبس شود. (فرهنگ مصطلحات عرفا و شعرا): خداوندی که در وحدت قدیمست از همه اشیا نه اندروحدتش کثرت نه محدث را ازو انها. ناصرخسرو. - کثرت در وحدت؛ وجود در عین وحدت جامع و واجد جمیع مراتب و کمالات و کثرات است و اولین کثرتی که در عالم وجود تحقق یافته است مرتبهٔ صفات و اسماء است. بالجمله فلاسفهٔ الهی گویند وجودات و موجودات در عین کثرت مندک و فانی در وحدتند و ظل و رشح وجود بسیط واحد به وحدت حقیقی می باشند و وجود اندر کمال خویش ساری است و تعینها امور اعتباری است و اگر نازی کند عالم فروریزد و هیچیک از مراتب تعینات و وجودات و ماهیات عوالم امکانی وجود استقلال ندارد و عین الربط و صرف التعلق اند و بنابراین کثرات عالم کون نمودند نه بود، و ظل و سایه و رشح فیض حقند. (فرهنگ لغات و مصطلحات عرفا و شعرا).
کلمات همقافیه با «کثرت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رت» برای سرودن شعر