معنی کتک
6 بازدید
[ کُ تَ / کُ ] (اِ) کوتک. چوبدست قلندران. (فرهنگ سروری) (آنندراج). چوبدستی. عصا. (ناظم الاطباء). در لهجهٔ مردم کرمانشاه، چوب ستبر. چوب ستبر برای زدن مجرم. چماق. دَگَنَک. (یادداشت مؤلف): هر که ز اتباع تو سرکشد از قلندری تختهٔ شرع مغزکش بر سرش آورد کتک. (از فرهنگ سروری). و رجوع به کتک زدن و کتک خوردن شود. - به کتک انداختن کسی را؛ سبب کتک خوردن او شدن. (یادداشت مؤلف). || در تداول مردم یزد چوب گازر. (از فرهنگ فارسی معین). || ضرب. زدن کسی با دست. (یادداشت مؤلف). ضرب (مطلق). زدن (چه با چوب و چه غیر آن) (از فرهنگ فارسی معین). بمعنی ضرب نیز استعمال کنند. (فرهنگ سروری چ دبیرسیاقی ج ۳ ص ۱۰۷۹): آن چمن گلشن جاه شه عالیقدریست که در آنجا نتوان برد خزان را به کتک. شاه طاهر (از سروری). و رجوع به کوتَک شود.[ کَ تَ ] (اِ) گوسفند کوچک باشد که به عربی آن را نَقَد گویند. (سروری). نوعی از گوسفند است که دست و پای او کوتاه می باشد و به عربی نَقَد می گویند و آن گوسفند بحرین است. (برهان). نوعی از گوسپند کوتاه دست و پای زشت روی که آنرا کتک گویند. (منتهی الارب ذیل نقد). یکنوع گوسپندی که دست و پای آن کوتاه است و در بحرین فراوان می باشد. (ناظم الاطباء): فرق صحابهٔ نبی کی رسدت کز ابلهی کورصفت طلب کنی نرمی قاقم از کتک. عمید لوبکی (از فرهنگ نظام). || چلاو سرد بی روغن مازندران که بمنزلهٔ نان آنان است و آن را کته نیز گویند. (آنندراج). رجوع به کته شود.[ کَ / کُ ] (اِ) چوبدستی و عصا. (ناظم الاطباء). رجوع به کُتَک شود.[ کَ تَ ] (اِ) به هندی نام دانه ای است که آن را بکوبند و ببیزند و در آب گل آلود ریزند آب را صاف کند. (برهان) (ناظم الاطباء). نام حبه ای است که چون او را ساییده بر میان آبی که با لای آمیخته باشد بریزند آب را صافی سازد. (از فرهنگ جهانگیری).[ کَ تَ ] (اِخ) فرسخی جنوب کوشک (قصبهٔ فیروزآباد) است. (فارسنامهٔ ناصری).[ کَ تَ ] (اِخ) قریه ای است چهار فرسخ میانهٔ شمال و مغرب بیرم از قصبات لارستان. (فارسنامهٔ ناصری).[ کَ تَ ] (اِخ) دهی است از دهستان طیبی گرمسیری بخش کهکیلویه شهرستان بهبهان. کوهستانی. سکنه ۵۰۰ تن. آب آن از چشمه. محصول آنجا غلات، پشم و لبنیات. شغل اهالی زراعت، حشم داری. صنایع دستی قالی، قالیچه، جوال و گلیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «کتک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تک» برای سرودن شعر