معنی کتابت کردن
6 بازدید
[ کِ بَ کَ دَ ] (مص مرکب) نبشتن. کتاب نوشتن با قلم. (ناظم الاطباء). نوشتن. نگاشتن. تحریر کردن. (فرهنگ فارسی معین): ز دست گریه کتابت نمی توانم کرد که می نویسم و در حال می شود مغسول. سعدی. تا نوبت وراثت به یعرب بن قحطان رسید اول کسی بود که به خط عرب کتابت کرد. (لباب الالباب، از فرهنگ فارسی معین). || نویسندگی کردن.
کلمات همقافیه با «کتابت کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر