معنی کبوده
8 بازدید
[ کَ دَ / دِ ] (اِ) رنگی از رنگهای اسب. کبود. || مجازاً، اسب : چرخ است کبوده ای به داغش افشرده بزیر ران دولت.خاقانی. و رجوع به کبود شود. || درختی باشد بزرگ که تنهٔ آن لطیف و خوش آیند باشد. (برهان). درختی از جنس سپیدار از تیرهٔ بیدها. (از گیاه شناسی گل گلاب ص ۲۷۲). کبوده همان سپیدار است که گونه ای از گونه های صنوبر است . (درختان جنگلی ص ۱۲۶). نوعی است از سپیددار که کبوده گویند و برگ آن کبود رنگ تر، و در تبریز می باشد، و آن را پسندیده دارند، به سبب آنکه محکم تر و راست تر از درخت سفید دارست. (از فلاحت نامه). کبوده که سفیدار نیز خوانده شده محتمل است که درخت راجی سفید باشد که بسبب سفید بودن پشت برگهایش چنین نامیده شده است. درختی است خوش نما و سایه دار که در فلسطین و حوالی آن بسیار است. (قاموس کتاب مقدس). رجوع به سپیدار و صنوبر شود. || بعضی گویند درخت پشه غال است. (برهان). بعضی درخت پشه دار را دانند. (آنندراج). || نوعی از بید هم هست. (برهان). نام درختی است مانند بید. (آنندراج). به فارسی سیاه بید را نامند. (فهرست مخزن الادویه). بعضی گویند درخت بیدمشک است. (برهان). گفته اند که خلاف بلخی است که به فارسی بیدمشک نامند. (فهرست مخزن الادویه). اسم فارسی نوعی از خلاف است. (از فهرست مخزن الادویه).[ کَ دَ / دِ ] (اِخ) دهی است از دهستان زیر کوه، بخش قاین، شهرستان بیرجند، جلگه و گرمسیر. دارای ۱۴۰ تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ ] (اِخ) از دیه های جاست است به ناحیت قم. (از تاریخ قم ص ۱۳۸).[ کَ دَ ] (اِخ) نام چوپان افراسیاب. (برهان) (آنندراج) (از فرهنگ جهانگیری). نام چوپان افراسیاب که بدست بهرام سردار سپاه کیخسرو گرفتار و کشته شد. (از شاهنامهٔ فردوسی چ بروخیم ج ۳ صص ۸۳۲ - ۸۳۳): کبوده بدش نام و شایسته بود به شایستگی نیز بایسته بود.فردوسی. کبوده بیامد چو دیوی سیاه شب تیره نزدیک ایران سپاه.فردوسی. برآورد اسب کبوده خروش ز لشکر برافراخت بهرام گوش.فردوسی.
کلمات همقافیه با «کبوده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر