معنی کبو
4 بازدید
[ کَ بْ وْ ] (ع مص) کُبُوّ. بر روی افتادن. (منتهی الارب) (تاج المصادر) (از اقرب الموارد). || بی آتش شدن آتش زنه. (از منتهی الارب). آتش از سنگ آتش زنه بیرون ناآمدن. (تاج المصادر). || بلندشدگی خدرک. (منتهی الارب). کبو آتش؛ بلند گردیدن آن. (از اقرب الموارد). کبا الجمر؛ بلند گردید خدرک. (منتهی الارب). || کبو اسب؛ تاسه گرفتن اسب را از دویدن. (منتهی الارب). || دواندن (اسب را) و عرق نکردن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). خوی از اسب بیرون ناآمدن. (تاج المصادر). || کبو کوزه و غیره؛ ریختن آنچه در آن است. (از اقرب الموارد). ریختن آنچه در کوزه باشد از آب. (منتهی الارب). آب از کوزه و مانند آن ریختن. (تاج المصادر). || کبو نبات؛ پژمردن آن. (از اقرب الموارد). پژمریدن گیاه. (منتهی الارب). || کبو غبار؛ بلند گردیدن آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || کبو آتش؛ در خاکستر پوشیدن آن. (از اقرب الموارد). || روفتن. (منتهی الارب). کبو چیزی را؛ روفتن آن را. (از اقرب الموارد). برفتن خانه. (زوزنی). || کبو نور صبح؛ کم شدن آن. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «کبو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بو» برای سرودن شعر