معنی کبن
7 بازدید
[ کَ ] (ع مص) نرم و سست دویدن یا کوتاهی کردن در دویدن. (آنندراج) (منتهی الارب). || کبن جامه؛ درون رویه درنوردیدن جامه را پس بردوختن. || کبن هدیهٔ کسی؛ بازداشتن هدیهٔ او را. || برگرداندن نیکی خود را از همسایهٔ خود سوی غیر آنها. || کبن از چیزی؛ بددل شدن و بازگردیدن از آن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || ناپیدا کردن و محو ساختن (چیزی را). (از منتهی الارب). غایب کردن (چیزی را). (از اقرب الموارد) (زوزنی). و زدن به سنگ. (زوزنی). || داخل شدن ثنایا از بالا و پایین در حفرهٔ دهن. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || کبن دلو، درنوشتگی لب دلو. || کبن آهو؛ دوسیدن آهو بر زمین. (منتهی الارب). چسبیدن آهو بزمین. (از اقرب الموارد). || فربه شدن. (از منتهی الارب).[ کَ ] (ع اِ) لب دلو و گفته اند آنچه از جلد که نزدیک لب دلو در نوردیده و دوخته شده است. (ز اقرب الموارد). کبن الدلو؛ لب دلو در نوردیدهٔ دوخته. (منتهی الارب).[ کُ بُ ] (اِخ) نام شخصی یونانی معاصر خشایارشا که در معبد دلف نفوذ داشت و غیبگوی این معبد را واداشت که به نفع کل امن و بضرر دمارات پسر آریستون پادشاه اسپارت سخن گوید و در نتیجه دمارات از پادشاهی افتاد و فرار کرد و به نزد پارسیها رفت و با خشاریاشا به یونان بازگشت. رجوع به تاریخ ایران باستان چ ۱ ج ۱ صص ۶۶۵ - ۶۶۷ شود.[ کُ بُ ن ن ] (ع ص) کُبُنَّة. مرد زشتخوی ناکس گرفته. (آنندراج). مرد درشتخوی ناکس گرفته. (منتهی الارب). مرد لئیم. (از اقرب الموارد). || مرد سخت زفت که از زفتی چشم برنمی دارد. (از منتهی الارب) (آنندراج). آنکه چشم برنمی دارد از بخل. یقال: رجل کبن و کبنة. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «کبن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بن» برای سرودن شعر