معنی کبع
6 بازدید
[ کَ ] (ع مص) بریدن چیزی را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بریدن. (آنندراج). || کبع الدراهم و الدنانیر؛ نقد کرد آنرا و سره نمود. (منتهی الارب). وزن و نقد کردن دراهم و دنانیر. (از اقرب الموارد). نقد کردن دراهم را. (از آنندراج). || بازداشتن کسی را از کار. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).[ کُ بَ ] (ع اِ) شتر دریایی و از آن است که زن زشت روی را گویند: یا وجه الکبع. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «کبع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بع» برای سرودن شعر