معنی کبری
6 بازدید
[ کُ را ] (ع ن تف) مؤنث اکبر. بزرگتر. (منتهی الارب). ج، کُبَر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). کُبرَیات. (اقرب الموارد). در فارسی بدون توجه به تذکیر و تأنیث این کلمه صفت استعمال شود. (فرهنگ فارسی معین): ترا عطیهٔ عمری چنانکه هیلاجش کند کبیسهٔ سالش عطای کبری را.انوری. رب العالمین در آن عرصهٔ عظمی و انجمن کبری اول خطابی که با بندگان کند. (کشف الاسرار از فرهنگ فارسی معین). || نامی از نامهای زنان. (یادداشت مؤلف). || نوعی از فاصله. (کشاف اصطلاحات الفنون). || نزد علمای عربیت بر قسمی از جمله اطلاق می شود. (کشاف اصطلاحات الفنون).[ کُ را ] (ع اِ) یکی از دو مقدمهٔ قیاس اقترانی است. هر قیاس ناچار از دو مقدمه است: مقدمهٔ اول که آن را صغری می گویند و مقدمهٔ دوم که کبرایش گویند، مثلا در: جهان متغیر است و هر متغیری حادث است، جهان حادث است؛ جملهٔ هر متغیری حادث است کبرای قیاس است. آن مقدمه که محمول نتیجه در وی می افتد مقدمهٔ کبری خوانند و محمول نتیجه را حد اکبر. (اساس الاقتباس چ مدرس رضوی ص ۱۹۱). رجوع به فرهنگ علوم عقلی و رهبر خرد چ خیام سال ۱۳۱۳ ص ۲۷۱ و نیز به قضیه و مقدمه شود.[ کَ ] (ص نسبی) منسوب به کبر، لقب حفص بن عمربن حلیم الکبری. رجوع به انساب سمعانی شود.[ کُ را ] (اِخ) (مخفف طامةالکبری) لقب شیخ نجم الدین ابوالجناب احمدبن عمربن محمدبن عبداللََّه صوفی خیوه ای خوارزمی است و کبرویه یا کبراویه بدو منسوبند. رجوع به شیخ نجم الدین کبری شود.
کلمات همقافیه با «کبری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر