معنی کبح
6 بازدید
[ کَ ] (ع مص) لگام بازکشیدن ستور را تا بازایستد از رفتن. (منتهی الارب) (آنندراج). کبح دابه به لگام؛ کشیدن آن به لگام و زدن لگام بدهان وی تا بازایستد و ندود و بقولی کشیدن عنان دابه تا سر را راست نگاه دارد. (از اقرب الموارد). || به شمشیر زدن. (منتهی الارب) (آنندراج). به شمشیر زدن کسی را و بقولی زدن در گوشت کسی بی آنکه به استخوان آسیب رسد. (از اقرب الموارد). || برگردانیدن کسی را از حاجت وی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || نپذیرفتن و دفع کردن (دیوار تیر و مانند آنرا). || اصابت شدید کردن (سنگ بدست و پای حیوان) (از اقرب الموارد).[ کُ ] (ع اِ) نوعی از ترف سیاه یا رخبین است. (منتهی الارب) (آنندراج). رخبین. قره قروت. لور کشک. (یادداشت مؤلف). نوعی از کشک سیاه. (از اقرب الموارد).[ ] (ع اِ) حیوانی شبیه به بوقلمون. (دزی ج ۲ ص ۴۳۷).
کلمات همقافیه با «کبح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بح» برای سرودن شعر