معنی کبار
6 بازدید
[ کَ ] (اِ) شخصی را گویند که چوب و علف و هیزم و امثال آن از صحرا به جهت فروختن می آورد. (برهان). || ریسمانی که از لیف خرما بافند. (حاشیهٔ برهان چ معین). کبال. رجوع به کبال شود. || در هندی با راء هندی بمعنی چوب مستعمل است. (حاشیهٔ برهان چ معین). || سبدی که میوه و امثال آن بر آن کنند و بر خر بار کرده در شهر آورند. (آنندراج). کوار. کواره. رجوع به کوار و کواره شود.[ کُ ] (ع ص) بزرگ. (منتهی الارب). کبیر. (اقرب الموارد).[ کُ ] (ع اِ) کبر نباتی است و عامه کبار گویند. (منتهی الارب). رجوع به کبر شود.[ کُ بْ با ] (ع ص) بس بزرگ و کلان. (منتهی الارب). بسیار بزرگ. (از اقرب الموارد). ج، کُبّارون. (اقرب الموارد).[ کِ ] (ع ص، اِ) جِ کبیر و کبیره. بزاد برآمدگان. مقابل صغار. || توسعاً بزرگان. (منتهی الارب) (برهان) (از اقرب الموارد) (آنندراج): میان مهان بود شاه کبار نهان داشت ترس و نکرد آشکار.فردوسی. خلق ندانم بسخن گفتنش در همه گیتی ز صغار و کبار.منوچهری. این نماز ازدر خاص است میاموز به عام عام نشناسد این سیرت و آیین کبار. منوچهری. بدین صفات جهانی بزرگ دیدم و خوب درین جهان دگر بی عدد صغار و کبار. ناصرخسرو. همه داده گردن بعلم و شجاعت وضیع و شریف و صغار و کبارش. ناصرخسرو. جزعی خاست از امیر و وزیر فزعی کوفت بر صغار و کبار.مسعودسعد. جم و فریدون گر جشن ساختند رواست چنین بود ره و آیین خسروان کبار. مسعودسعد. در دست تو نهاده به بیعت کرام دست پیوسته با دل تو به صحبت کبار دل.سوزنی. ای صدر روزگار که در روزگار خویش نور دل کرامی و تاج سر کبار.سوزنی. غنچه عقیق یمن کرد برون از دهن گشت زرافشان چمن چون کف صدر کبار. خاقانی. و گشتاسف که واسطهٔ قلادهٔ اکاسره و کبار ایران بوده است. (سندبادنامه ص ۵). معارف کبار و مشاهیر احرار را بر لزوم طاعت و قیام به خدمت او تکلیف فرمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۳۸). سخن به اوج ثریا رسد اگر برسد به سمع صاحبدیوان و شمع جمع کبار. سعدی. - ادویةالکبار؛ کبار الادویه. معجونهای بزرگ چون تریاق مسرودیطس و غیره.(یادداشت مؤلف).[ کِ ] (ع اِ) عود. (مهذب الاسماء).[ کِ ] (اِخ) پادشاهی از پادشاهان حمیر. (منتهی الارب).[ ] (اِخ) ناحیه ای است از چهارمحال بختیاری. رجوع به جغرافیای سیاسی ایران تألیف کیهان شود.
کلمات همقافیه با «کبار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بار» برای سرودن شعر