معنی کامل

معنی کامل

4 بازدید
[ مِ ] (ع ص) تمام. ج، کَمَلَة. یقال هو کامل و هم کملة. (منتهی الارب) (آنندراج). اسم فاعل بمعنی تمام. (از اقرب الموارد). کَمَل. (از اقرب الموارد). رجوع به کمل شود. کمیل. (اقرب الموارد) (تاج العروس). رجوع به کمیل شود. صحیح. (از ناظم الاطباء). درست و راست شده، مقابل ناقص. (از فرهنگ نظام). بی کسر و نقصان. تمام. ج، کُمَّل. (از ناظم الاطباء). تمام. (فرهنگ نظام). درست. مکمل. مکمله. وفی. مستغرق. وافی. مطبق. مطبقه. فارغ. فارغه. مفروغ. مفروغه. نافذ. مقضی. مقضیه. (یادداشت مؤلف): ترا کامل همی دیدم به هر کار ولیکن نیستی در عشق کامل.منوچهری. یکی شعر تو شاعرتر ز حسان یکی لفظ تو کامل تر ز کامل.منوچهری. خواندن بی معنی نپسندیی گر خردت کامل و وافیستی.ناصرخسرو. ناقص محتاج را کمال که بخشد جز گهر بی نیاز ساکن کامل.ناصرخسرو. و کاملی که دست نقصان دامن جلال او نگیرد. (سندبادنامه ص ۲). دانش کامل آن است که اهل دانش پسندد. (مرزبان نامه). تا باطنم از شربت تو نقص نپذرفت حقا که نشد ظاهرم از فایده کامل. سنایی (دیوان، چ مدرس رضوی، ص ۳۵۷). ای ز احتلام تیغت فرزند ملک بالغ وی ز احترام کلکت نو عهد شرع کامل. اثیرالدین اخسیکتی. ظل ظلیل دارد ملکی بسیط وافر عزم سریع وانگه نفسی شریف کامل. سلمان ساوجی. عاقل کامل، تأمل در این حکایت کند. (کلیله و دمنه). و به همت بلند و عقل کامل برزویه واثق گشتند. (کلیله و دمنه). دولت از خادم و زن چون طلبم کاملم میل به نقصان چکنم.خاقانی. هر کز ره نقص دید در خود کامل تر اهل دین شمارش.خاقانی. بدشان بهتر از همه نیکان نیکشان از فرشته کاملتر.خاقانی. لاجرم مرد عاقل کامل ننهد بر حیات دنیا دل.سعدی (گلستان). دارای جهان نصرت دین خسرو کامل یحیی بن مظفر ملک عالم و عادل.حافظ. || پر. (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ نظام). || سراسر. || فاضل و عالم و دانا. (ناظم الاطباء). رجل کامل؛ جامع المناقب. (اقرب الموارد): نه معن زائده معطی بود نه حاتم طی نه قس ساعده کامل بود نه قیس خطیم.ادیب صابر. || نام بحری از بحور عروض که هر مصرع آن با سه متفاعلن تقطیع شود. (از المعجم چ قزوینی ص ۶۱). بحر خامس از بحور عروض و وزن آن شش متفاعلن است. (تاج العروس). نام بحری از بحور عروض که در آن به شش متفاعلن بیت تمام شود. (آنندراج). نام بحری است از عروض که هر مصرعش با سه یا چهار متفاعلن تقطیع میشود. (فرهنگ نظام). نام بحری است از نوزده بحور اشعار. (غیاث): چه کند شمن چو جدا شود شمن از صنم بجز آنکه روز و شبان نشسته بود بغم. (از المعجم ص ۶۱). بحری از بحور عروض که در آن به شش متفاعلن بیت تمام شود. کقوله: عفت الدیار محلها فمقامها بمنی تأَبَّدَ غولها فرجامها.(منتهی الارب). نزد عروضیان نام بحری از بحور مختصه به عرب است و آن شش بار متفاعلن است. (کشاف اصطلاحات فنون از عنوان الشرف). || کامل (تسهیم...) اصطلاحی است در جانورشناسی. رجوع به تسهیم کامل در همین لغت نامه شود. (جانورشناسی عمومی فاطمی ج ۱ ص ۱۴۸). || در شرح کلمةالسین (آخر مقالهٔ سوم) آرد که نام موجودی است که آنچه شایستهٔ اوست بالفعل او را حاصل باشد چنانکه کلمهٔ کامل بعضی شرط دیگری کرده اند که کمالات او هم باید از ناحیهٔ وجود خود باشد نه به اسباب و علل دیگر خارجی و با توجه به این شرط تام و کامل، در جهان وجود بجز خدا نخواهد بود. و چنانکه شرط اخیر را حذف نمائیم عقول مفارقه هم تام و کامل خواهند بود و فوق التمام و الکمال آن باشد که کمالات دیگران هم از او باشد. رجوع به تمام شود.
[ مِ ] (اِخ) نام اسب میمون بن موسی مری. || نام اسب قادبن منذر ضبی. || نام اسب هلقام کلبی. || نام اسب خوفران بن شریف. || نام اسب سنان بن ابی حارثه. || نام اسب زیدالفوارس ضبی. || نام اسب شیبان نهدی. || نام اسب زیدالخیل طایی. (منتهی الارب). || نام چند اسب. (ناظم الاطباء).
[ مِ ] (اِخ) الملک الکامل الاول (۶۳۷ هـ .ق.). رجوع به محمد صاحب مصر در این لغت نامه و معجم الانساب ج ۱ ص ۱۵۱ شود.
[ مِ ] (اِخ) (الملک...) ابوبکر محمدبن عبداللََّه (۶۸۲هـ .ق.). (معجم الانساب ج ۱ ص ۱۵۴). رجوع به ابوبکر و محمدبن عبداللََّه شود.
[ مِ ] (اِخ) پنجمین سلطان از سلاطین سلسلهٔ ایوبی و برادرزادهٔ سلطان صلاح الدین معروف که در سال ۶۱۵ جانشین پدر خود ملک عادل گردید پس از یک سال شکست سختی به صلیبیون وارد ساخت و در جنگ بزرگی فرانسویان را مقهور ساخت و از مصر بیرون راند و... در فقه و حدیث و ادبیات و سایر علوم ید طولایی داشت، محضرش مجمع ادبا و فضلا بود. (از قاموس الاعلام ترکی). رجوع به معجم الانساب ج ۱ ص ۱۵۰ شود.
[ مِ ] (اِخ) ملک شعبان. فرزند ملک ناصر هفدهمین تن از غلامان ترک که در مصر حکومت میکردند. در تاریخ ۷۴۶ هـ .ق. جانشین برادر خود ملک صالح عمادالدین اسماعیل شد پس از سه ماه حکومت وی سقوط کرد و برادر او ناصرالدین حسن جانشین وی گردید. (از قاموس الاعلام ترکی). رجوع به ملک شعبان شود.
[ مِ ] (اِخ) از اهالی مضافات لکهنو است. سمت منشیگری انگلیسیان را داشت. در سال ۱۲۲۶ وفات کرده است.
[ مِ ] (اِخ) اباصالح بن مظفر. او کسی است که ابومسلم پس از تسخیر بلاد خراسان او را مأمور وصول خراج و متصدی بیت المال نمود. رجوع به ص ۵۶ و ص ۶۳ الوزراء و الکتاب شود.
[ مِ ] (اِخ) (افندی) صدقی. او راست: «النبذالعلمیة والفکاهات الادبیة» که با همکاری عبدالواحد افندی حمدی آن را فراهم کرد. سرآغاز آن معاهدهٔ برلین است و حاوی مطالب بی شمار علمی و ادبی و فکاهی است و به سال ۱۳۱۷ هـ .ق. در مصر به چاپ رسید. (معجم المطبوعات ج ۲ ص ۱۵۴۳).
[ مِ ] (اِخ) (افندی) قبطی. او راست: «اتحاف اریاب العرفان بتعریب سیرالهةالیونان» که به سال ۱۸۸۳ م. در مطبعهٔ «الوطن» بچاپ رسید. (معجم المطبوعات ج ۳ ص ۱۵۴۴).
[ مِ ] (اِخ) ابن ثابت منصوری (۴۳۱ - ۵۱۸ هـ .ق.). دانای علم فرایض، یعنی احکام و دستورهای خدای تعالی دربارهٔ زکوة و نماز و روزه و غیره و همچنین دانای علم بخش کردن میراث، و تقسیم ارثیهٔ مصر که مدت ۶۰ سال به تدریس حساب و امور ارثی استمرار داشت و او را تصانیفی است. (از اعلام زرکلی).
[ مِ ] (اِخ) کامل بن حسین بن محمدبن مصطفی پالی حلبی، مشهور به غزی. از تاریخ نویسان و اعضای مجمع علمی عربی در دمشق بود، مولد و مدفنش حلب است، مدت بیست سال تحریر روزنامهٔ هفتگی «الفرات» را عهده دار بود. «نهرالذهب فی تاریخ حلب» و «جلاءالظلمة فی حقوق اهل الذمة» و «الروضةالغناء فی حقوق النساء» از تصنیفات اوست. (از الاعلام زرکلی).
[ مِ ] (اِخ) ابن شریف جلیل. از شاعران بود و قصیده ای از او در مدح امین الدولةبن تلمیذ (متوفی ۵۶۰) هست که ابیات زیر از آن قصیده است: امین الدولة اسلم للایادی علی رغم المناوی و المعادی و للمعروف تنشره اذا ما طواه تناوب النوب الشداد. رجوع به عیون الانبا چ ۱ ص ۲۶۵ شود.
[ مِ ] (اِخ) ... ابن عکرمه. او کسی است که مسروحی از شعرای عرب راجع به او شعر دارد. رجوع به صفحه ۱۴۸ ج ۳ البیان والتبین شود.
[ مِ ] (اِخ) (۵۲۶-۵۸۹ هـ .ق.) ابن علی بن مقلدبن نصربن منقذالکنانی «از امرای دولت ایوبیان است. سلطان صلاح الدین او را در زبید نایب خود گردانید. مدتی کوتاه در این شغل بود سپس به دمشق بازگشت و باقی عمر خود را با احترام و منزلت بپایان رسانیده تولد او در قلعهٔ شیراز و مرگش در قاهره بود». (از الاعلام زرکلی چ ۱ ص ۸۰۷).
[ مِ ] (اِخ) ابن فتح بن ثابت بن شاپور مکنی بابوتمام و ملقب به ضریر ازمردم بادر است در بغداد سکونت کرد. مردی ادیب و فاضل و با ذکاوت بود، در فنون مختلف علم ممارست داشت. حافظ شعر و اخبار بسیار بود. وی در دین خویش متهم بود و از ابوالفتح علی بن علی بن زهمویه حدیث شنید. و از او رسالات و اشعاری باقی مانده است. او راست: و فی الاوانس من بغداد آنسة لها من القلب ما تهوی و تختار سالتها نهلة من ریقها بدمی و لیس الا خفیف الطرف سمسار عندالعذول اعتراضات و لائمة و عند قلبی جوابات و اعذار. رجوع به معجم الادبا و فوات الوفیات ج ۲ ص ۱۳۸ شود.
[ مِ ] (اِخ) فتح بن ثابت بازری. وی از مردم بغداد و کور و شاعر بود و او را ترسلی است. بر خلیفه الناصرلدین اللََّه وارد میشد و با او محاضره میکرد و علوم اوایل را بدو آموخت. وی را به زندقه متهم کردند به سال ۵۹۶ هـ .ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی چ ۱ ص ۸۰۷).
[ مِ ] (اِخ) ابن... هبةاللََّه بن عبداللََّه بن کامل، ابوالقاسم. «داعی الدعات» فاطمی ها در مصر بود و در اواخر دولت فاطمی ها «قاضی القضات» شد و به لقب فخرالامناء نایل آمد. پس از زوال حکومت فاطمیان در مصر دستگیر و به دار آویخته شد. او یکی از هشت نفری است که در اعاده دولت بنی عبید کوشش کردند. (از الاعلام زرکلی). رجوع به هبةالدین بن عبداللََّه شود.
[ مِ ] (اِخ) الایوبی محمدبن محمدبن ایوب، ابوالمعالی ناصرالدین از سلاطین دولت ایوبی بود. در ادب دستی داشت و شعر هم میسرود. در مصر بدنیا آمد و پدرش حکومت مصر را باو تفویض کرد. پس از وفات پدر با کیاست و حسن تدبیر بر قلمرو پدر حکومت کرد و به وسعت آن افزود به سال ۶۳۵ در دمشق درگذشت و در قلعهٔ دمشق بخاک سپرده شد. مدرسه «کاملیه» مصر از آثار اوست. (از الاعلام زرکلی). رجوع به ایوبی و ملک الکامل شود.
[ مِ ] (اِخ) (الملک...) سیف الدین خلیل بن احمد. رجوع به الملک الکامل شود.
[ مِ ] (اِخ) ... الجحدری. ابویحیی کامل بن طلحةالجحدری. از رجال حدیث بود به سال ۱۴۵ در بصره متولد شد و در بغداد سکونت گزید و هم در آنجا به سال ۲۳۱ هـ .ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی چ ۱ ص ۸۰۷).
[ مِ ] (اِخ) الشیخ کامل القصاب. از پیشوایان استقلال سوریه است. (۱۳۷۳ - ۱۲۹۰ هـ .ق). رجوع به محمد کامل بن احمدبن عبدالقادر شود.
[ مِ ] (اِخ) بهاءالدوله عبداللََّه خان از نواب هند و بیت زیر از اوست: گذشت عمر که گرد سر تو میگردم هنوز گردش من گرد خاطر تو نگشت. (قاموس الاعلام ترکی).
[ مِ ] (اِخ) سلیمان الخوری عیسی. او راست «الحاجیات و الکمالیات» که شامل سخنرانی او در شهر حمص به سال ۱۹۰۸ است. (معجم المطبوعات ج ۲ ص ۱۹۴۳). رجوع به سلیمان الخوری عیسی شود.
[ مِ ] (اِخ) شیرازی. معروف به مصلح الدین و بیت زیر از اوست: شب فراق تو از خون دیده دامانم چنان پرست که نتوانم از زمین برخاست. (قاموس الاعلام ترکی).
[ مِ ] (اِخ) خلخالی. مؤلف ریاض العارفین آرد: اسم سعیدش ملک سعید از فضلای خلخال و از شعرای صاحب حال. علوم عقلی و نقلی را با تصوف جمع کرده، از قال بحال رسیده، و شراب معرفت چشیده، مدتها در شیراز از خلق انزوا گزیده، و بذکر حق آرمیده، و اوقات را صرف کتب عرفانیه و حکمیه کرده، و در همانجا رحلت فرموده است. دو بیت زیر از اوست: کروبیان چو نالهٔ من گوش میکنند تسبیح و ذکر خویش فراموش میکنند. کامل زبان به بند که خاصان بزم خاص عرض مراد از لب خاموش میکنند. رباعی زیر نیز از اوست؛ ای آینهٔ ذات تو ذات همه کس مرآت صفات تو صفات همه کس. ضامن شدم از بهر نجات همه کس بر من بنویس سیآت همه کس. (ریاض العارفین ص ۲۳۰).
[ مِ ] (اِخ) شیرازی، از شعرای شیراز و بیت زیر از اوست: مدار گرمی بازار ما بغمزهٔ تست دمی که چشم تو خفته ست بخت ما خفته ست. (قاموس الاعلام ترکی).
[ مِ ] (اِخ) کاشانی، همشیره زادهٔ میرتقی کاشانی صاحب تذکره است و بیت زیر از اوست: هرگز به سوی من نگهش جلوه گر نشد شمشیر او بخون من از ننگ تر نشد. (قاموس الاعلام ترکی).
[ مِ ] (اِخ) (الملک...) احمدبن خلیل برادرزادهٔ صلاح الدین ایوبی مجاهد معروف. رجوع به الملک الکامل شود.
[ مِ ] (اِخ) ملک... شعبان محمدبن قلاوون. رجوع به الملک الکامل در لغتنامه و شعبان (الکامل) ابن محمد (الناصر) در اعلام زرکلی شود.
[ مِ ] (اِخ) مصطفی. رجوع به مصطفی کامل شود.
[ مِ ] (اِخ) الملک... صاحب میافارقین. رجوع به الملک الکامل و محمدبن غازی شود.
[ مِ ] (اِخ) محمد... الخلعی. موسیقی دان مصری. «موسیقی شرقی» و «نیل الامانی فی ضروب الاغانی» از تألیفات اوست. صدای دلکشی داشت و عود می نواخت و در قاهره وفات یافت (۱۲۹۲-۱۳۵۷ هـ .ق.). رجوع به محمد کامل در اعلام زرکلی شود.
[ مِ ] (اِخ) (ملک...) ناصرالدین محمدبن عادل. رجوع به ابوبکر محمدبن ایوب و ص ۶۰ و ۶۱ و ۱۵۲ نقودالعربیه شود.

کلمات هم‌قافیه با «کامل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید