معنی کامروا گشتن
7 بازدید
[ رَ گَ تَ ] (مص مرکب) کامروا شدن. برخوردار شدن. متمتع گشتن. بهره یافتن : من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و اینها بزکاتم دادند.حافظ. رجوع به کامروا و کامروا شدن شود. - کامروا گشتن بر کاری؛ غلبه یافتن. پیروز گشتن. چیره شدن : هر که او خدمت فرخندهٔ او پیشه گرفت بر جهان کامروا گردد و فرمانفرمای.فرخی. ترک من بر دل من کامروا گشت و رواست از همه ترکان چون ترک من امروز کجاست. فرخی.
کلمات همقافیه با «کامروا گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر