معنی کالی
3 بازدید
(حامص) خامی. ناپختگی. نارسیدگی. مقابل رسیدگی. || (اِ) نوعی نانخورش زنان. (از شعوری ج ۲ ورق ۲۶۵ الف).(ص) به لغت هندی بمعنی سیاه است. (تحفهٔ حکیم مؤمن).(ع ص) کالی ء. اسم فاعل از کلأ بمعنی تأخر. || (اِ) بیعانه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || نسیئه: یقال عینه کالکالی؛ ای نقده و حاضرهُ کالنسیئة. و فی الحدیث انّه صلی اللََّه علیه و سلم نهی عن بیع الکالی بالکالی و هُو بیع الدین بالدین و النسیئه بالنسیئة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || (ص) وامی که به تأخیر افتد و در پرداخت آن درنگ شود. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || محافظت کننده و نگاهبان. (برهان) (از آنندراج). در اقرب الموارد کَلأ بمعنی حفظ و حراست آمده است : زندگانی خواجه عالی باد ایزدش پاسبان و کالی باد.(آنندراج). || (اِ) میل و خواهش. (ناظم الاطباء). || کسی که با زنان نان میخورد. (ناظم الاطباء).(اِخ) زوجهٔ سیوا الههٔ نیروی مادینه در اساطیر هند.[ ] (ص نسبی) منسوب است به کال. رجوع به کال و انساب سمعانی ورق ۴۷۲ ب شود.[ ] (اِخ) محمدبن احمدبن کالجرجانی، مکنی به ابوطاهر. محدث است. (از اللباب فی تهذیب الانساب ج ۲ ص ۲۳).(اِخ) قصبه ای است در حوالی کابل نزدیک بهبود. (شعوری ج ۲ ورق ۲۶۵ الف). نام شهری است در حوالی کابل. (ناظم الاطباء).(اِخ) دهی است از دهستان جوانرود بخش پاوهٔ شهرستان سنندج. که در ۴۷ هزارگزی جنوب خاور پاوه و ۳۲هزارگزی جنوب راه اتومبیل رو کرمانشاه به پاوه واقع است. کوهستانی و سردسیر است و ۵۷ تن سکنه دارد. آبش از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات و توتون و لبنیات است. و شغل اهالی زراعت و گله داری است و راههای مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۵).
کلمات همقافیه با «کالی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر