معنی کالو
5 بازدید
(اِ) بدن و تن. کالوب. || نمونه. || نقشه. || قالب. || غضروف. || هرچیز نارسیده. (ناظم الاطباء). بمعنی اخیر ظاهراً صورت دیگری از کالک و کاله است. رجوع به کالوب شود.[ لُ ] (فرانسوی، اِ) از کلاه فارسی. قسمی کلاه پلیس.(اِ) کالوخ. (آنندراج). رجوع به کالوخ شود.(اِخ) کالوی. نام پهلوان تورانی : چو کالو بدید اندر آمد به پشت یکی گرز و یک تیغ هندی به مشت. فردوسی.
کلمات همقافیه با «کالو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لو» برای سرودن شعر