معنی کافری
6 بازدید
[ فِ / فَ ] (حامص) کافر شدن. کافر بودن : به نظم اندر آری دروغ و طمع را دروغ است سرمایه مر کافری را. ناصرخسرو. ز دانش یکی جامه کن جانت را که بی دانشی مایهٔ کافری است.ناصرخسرو. عشق را با کافری خویشی بود کافری خود مغز درویشی بود.عطار. جوری که تو میکنی به اسلام در ملت کافری ندیدم.سعدی. کاهلی کافری بود. (جامع التمثیل).[ فِ ] (اِخ) نام کوهی است در سمت جنوبی کله وار و قسمت شمالی بندر طاهری از بلوک سیراف.
کلمات همقافیه با «کافری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر