معنی کاشف
5 بازدید
[ شِ ] (ع ص) ج، کاشفین، کَشَفَة. پیداکننده و برهنه کننده. (غیاث) (آنندراج). آشکارکننده و گشاده و برهنه نماینده. (ناظم الاطباء). پدیدآورنده. ظاهرکننده. بروزدهنده. معلن. مظهر. مفسر: گرچه از یک وجه منطق کاشف است لیک از ده وجه پرده و مکنف است. (مثنوی). || کاشف مکروه و مانند آن؛ برطرف کنندهٔ مکروه. از بین برندهٔ غم و اندوه : تویی که فاتح مغموم این سپهر بوی تویی که کاشف مکروه این زمانه شوی. منوچهری. || کاشف بعمل آمدن یا آوردن؛ در تداول عامه، تحقیق کردن.[ شِ ] (اِخ) یکی از شعرای ایران و از اهالی اصفهان و نامش، آقا اسماعیل بن حیدر است. آبا و اجدادش معمار بوده و ملوک صفوی را خدمت میکرده اند خود او هم به شاه عباس انتساب داشته و به هجویات خود شهرت پیدا کرده است. از اوست: هر جلوه که آن قد دل آرا دارد در صفحهٔ سینه چون الف جا دارد آویخته زلف مشکبو از چپ و راست این مصرع رنگین چه طرفها دارد. (قاموس الاعلام ترکی).[ شِ ] (اِخ) یکی از شعرای ایران است. وی «قاضی محمد شریف» شهرت داشته، و شغلش قضاوت بوده است، از اوست: ز مژگان خونین خود شرمسارم چو صاحب مصیبت ز دست حنائی. (قاموس الاعلام ترکی).
کلمات همقافیه با «کاشف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شف» برای سرودن شعر