معنی کاسر
9 بازدید
[ سِ ] (ع ص) مرد شکننده. (منتهی الارب). شکننده. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ج، کُسَّر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). قاطع. رجوع به قاطع شود. || دردی است که صاحبش آن عضو را پندارد که میشکند. (شرح نصاب) (غیاث) (آنندراج). یکی از پانزده درد که در عربی نام مخصوص دارند. رجوع به «مکسر» شود. || عقاب. (منتهی الارب) (فهرست مخزن الادویه). عقاب کاسر؛ عقابی که وقت فروآمدن پرها را فراهم آورد. (ناظم الاطباء).[ سَ ] (اِ) کاستر. انواع پست ماهوت چون شالکی. (دیوان نظام قاری معروف به شیخ البسه ص ۲۰۳): هر جامه بود لایق چیزی بدوختن کتان بدرز بخیه و کاسر شلال یافت. نظام قاری (دیوان ص ۵۱). نیست جز اطلس و الباغ و میان تو کاسر پادشاهی که بهمسایه گدائی دارد. نظام قاری (دیوان ص ۶۵). ارمک امیری صوفک فقیری اطلس چو شاهی کاسر گدائی. نظام قاری (دیوان ص ۱۱۰). مجوی از آستر رویی به جامه تو خود از کاسر دیبا نیابی. نظام قاری (دیوان ص ۱۱۰). بکامو یقهٔ قاقم چنانست که دوزی وصله بر کاسر ز کتان. نظام قاری (دیوان ص ۱۲۰). گر چو کرباس پاره ام بکنی روی کاسر بچشم من نه خوش است. نظام قاری (دیوان ص ۱۲۵). وجود پنبه بمخفی چو باد در قفس است ولی بکاسر و خفری چو آب در غربال. نظام قاری (دیوان ص ۱۲۷). اگر چه هر دو سفیدند کاسر وسالو ازین کنند بدستار، از آن بپاتاوه.؟
کلمات همقافیه با «کاسر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سر» برای سرودن شعر