معنی کاستن
6 بازدید
[ تَ ] (مص) کاهیده شدن. (انجمن آرا). اکراء. (تاج المصادر بیهقی). خسر. (تاج المصادر بیهقی). خساره. خسران. (دهار). نقصان یافتن. کم شدن. تقلیل. مقابل فزودن و افزودن. کاهیدن. کاهانیدن. کاهش، لازم و متعدی آید: کنون خوان و می باید آراستن بباید به می غم ز دل کاستن.فردوسی. کی عیب سر زلف بت از کاستن است چه جای به غم نشستن و خاستن است. عنصری. گرچه اندوه تو و بیم تو از کاستن است ای فزوده ز چرا چاره نیابی تو ز کاست. ناصرخسرو. هیچ کارم نیست جز جان کاستن بر امید لعل جان افزای تو.عطار. ما بمردیم و بکلی کاستیم بانگ حق آمد همه برخاستیم.مولوی. بحرهای جمال گیرد کاست.آذری. || کم کردن. تفریق کردن. (فرهنگستان). || کاستن ماه، محق. امحاق. تمحق. (منتهی الارب). تغییر ماه از حالت بدر بهلال: و رجوع به «کاست» و «کاهیدن» و «کاهش» شود.
کلمات همقافیه با «کاستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر