معنی کاز
5 بازدید
(اِ) کازه. (جهانگیری). زمین کنده که چهارپایان را آنجا کنند. (فرهنگ اسدی نخجوانی). موضعی باشد که در کوه و بیابان برکنند تا بشب مردم و چهارپایان در آنجا باشند. (صحاح الفرس). جای بر زمین فروکنده در بیابانها و کوهها که بشب چهارپایان اندر آن کنند و کاروان نیز در رود و به تازی آن را مغاره گویند. (تحفة الاحباب حافظ اوبهی). خانه ای را گویند که از چوب و نی و علف و مانند خانه ای که مزارعان و پالیزبانان بر کنار زراعت و پالیز سازند. و بعضی جاییرا گفته اند که در کوه و بیابان در زیر زمین بجهت گوسفند و خر و گاو و غیره بکنند و آن را به عربی مغاره خوانند و بعضی گویند صومعه ای باشد که بر سر کوه ساخته باشند و به این معنی با کاف فارسی هم آمده است و اصح این است و صومعه در عربی خلوت خانهٔ نصاری را گویند که سر آن را بلند و باریک سازند. (برهان). خانه ای از چوب و نی چون خانهٔ فالیزبانان. کوخ. آغل : و همه [ صقلابیان ] بزمستان اندر کازها و زیرزمینها باشند. (حدود العالم). شهریاری که خلاف تو کند زود فتد از سمن زار بخارستان وز کاخ به کاز. فرخی (از صحاح الفرس). || شاخهایی باشد از درخت که صیادان کهنه و لته و چیزها بر آن آویزند و بر یکطرف دام در زمین نصب کنند تا جانوران از آن رمیده بجانب دام و دانه آیند. (برهان). || بمعنی بادپیچ هم آمده است و آن ریسمانی باشد که در ایام عید و نوروز از شاخ درخت و امثال آن آویزند و زنان و کودکان بر آن نشینند و در هوا آیند و روند. (برهان). تاب. بازپیچ. ارجوحه. (بحر الجواهر). || درخت صنوبر بود که ستون کنندش. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی) (تحفة الاحباب حافظ اوبهی). درخت صنوبر صغار را نیز گویند و به اینمعنی با زای فارسی هم آمده است. (برهان): یکی چادری جوی پهن و دراز بیاویز چادر ببالای کاز. ازرقی (از حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی - تحفة الاحباب حافظ اوبهی). کاج. کاژ. || لگد. سیلی. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). سیلی و قفا زدن و گردنی. (برهان): همی نیارد نان و همی نخّرد گوشت زند برویم مشت و زند به پشتم کاز. قریع الدهر (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). کورس تو از خوردنی هر روز کاز اندر منه باز بر پشت و قفا [ و ] سفت سیلی و عصا. عسجدی. || ناخن پیرای زر بود. (تحفة الاحباب حافظ اوبهی). || آلتی باشد که باغبانان درخت را بدان پیرایش دهند یعنی شاخهای زیادتی را با آن ببرند. (برهان). || دندان و مقراض که برای جامه و کاغذ بریدن باشد یا برای طلا و نقره قطع کردن یا برای گل گرفتن شمع که آن را گلگیر نیز گویند. || بمعنی علف و گیاه که بزبان هندی آن را «گهاس» گویند. های مخلوط التلفظ را که بر غیر هندی تلفظ آن دشوار است حذف کردند و سین را بزای معجمه بدل کردند و توافق این دو زبان بسیار است کذا فی سراج اللغات و رشیدی و اللطایف. (غیاث).(ع اِ) چوخط. || نوک پیکان که از آن ریسمانی گذرانند. (دزی ج ۲ ص ۴۳۵).
کلمات همقافیه با «کاز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «از» برای سرودن شعر